خطبه زینب(س) در بارگاه یزید(لع)

حادثه خونین کربلا، عصر عاشورا با شهادت امام حسین(ع) و یارنش به پایان رسید و از آن هنگام بخش دوم نهضت حسینی به رهبری امام سجاد (ع) و حضرت زینب کبری (س) آغاز شد.

پس از آنکه زنان و بازماندگان اهل بیت امام حسین (ع) را در حالی که به ریسمان ها بسته شده بودند، به مجلس یزید وارد کردند، سر مقدس سیدالشهدا را در مقابل آنها نهادند . یزید در حالی که با چوب خیزران بر لب و دندان مبارک امام می زد این اشعار را سرود: "ما بزرگان بنی هاشم را کشتیم و آن را به حساب جنگ بدر گذاشتیم؛ این روز در مقابل آن روز قرار گرفت . بنی هاشم با پادشاهی بازی کردند، وگرنه نه خبری از رسالت بود و نه وحی نازل می شد . من از فرزندان خندف نباشم اگر از فرزندان احمد انتقام کارهای او را نگیرم"» .

در این حال حضرت زینب (س) برخاست و این چنین خطبه خواند: به نام خداوند بخشنده و مهربان . خداوند جهانیان را حمد و سپاس می گویم و بر پیامبر اسلام و خاندان او درود و سلام می فرستم . خداوند متعال حقیقت را نیکو بازگو فرمود آنجا که در قرآن بیان داشت "پایان کار کسانی که زشتکاری و گناه انجام داده اند به جایی رسید که آیات خدا را دروغ شمردند و آنها را به استهزا و مسخره گرفتند" (روم/۱۰) آری، کلام خدا صدق و راست و عین واقعیت و حقیقت است .

یزید، از اینکه زمین و آسمان را بر ما تنگ گرفته ای و ما را همچون اسیران از سویی به سوی دیگر می بری، گمان داری که ما در نزد خدا خوار و پست شده ایم و تو در پیشگاه او قرب و منزلت یافته ای؟ و با این تصور خام و باطل، باد به غبغب انداخته و با نگاه غرورآمیز و شادمانه به اطراف خود می نگری؟ از اینکه دنیایت آباد شده است و امور طبق مراد تو می چرخد و مقام و منصبی را که حق ما خاندان(رسول اکرم (ص)) است، در دست گرفته ای، شادمانی؟ اگر چنین تصور باطلی بر وجود تو حکمفرما شده است، لحظه ای بیندیش و فکر کن! مگر فراموش کرده ای کلام خدا را که می فرماید: "گمان نکنند آنان که به راه کفر بازگشته اند که آنچه ما برای آنها پیش می آوریم و آنها را مهلت می دهیم به نفع آنان و به خیر و سعادتشان است، که این مهلت دادن برای آن است که بر گناهان خود بیفزایند و برای آنان عذاب ذلت آمیز ابدی در پیش است" .(آل عمران/۱۷۸)

ای فرزند آزادشدگان! آیا این عدالت است که زنان و کنیزان خود را در پس پرده نهان سازی، ولی دختران پیامبر خدا را، در میان نامحرمان، به صورت اسیر حاضر نمایی، حجاب آنان را بدری، روی آنان را بگشایی و دشمنان، آنان را از شهری به شهری ببرند و شهری و بیابانی بدانها چشم بدوزند و نزدیک و دور و مردمان پست و شریف به تماشایشان بایستند، در حالی که نه از مردانشان سرپرستی مانده و نه از یاورانشان مددکاری؟ اما چه توقع و انتظاری است از فرزند آن جگرخواری که جگر پاکان را جوید و بیرون انداخت و گوشتش از خون شهیدان اسلام روییده است؟ چگونه می توان از فردی انتظار کوتاه آمدن داشت که همواره با بغض و دشمنی و کینه و عداوت، به خاندان ما نگریسته است؟

یزید! این جنایات بزرگ را انجام داده ای، آنگاه نشسته ا ی و بی آنکه خود را گناهکار بدانی یا جنایات خود را بزرگ بشماری، با خود ندا سر می دهی که ایکاش پدران من حضور داشتند و از سر شادمانی و سرور فریاد برمی آوردند و می گفتند: "ای یزید! دست مریزاد" ؟ این جمله جسارت آمیز را می گویی، در حالی که بی شرمانه چوب دستی بر دندانهای مبارک اباعبدالله، سید جوانان بهشت می کوبی! چگونه چنین یاوه سرایی نکنی؟ تویی که زخم های گذشته را شکافتی و ریشه ما را با ریختن خون فرزندان محمد (ص) و ستارگان روی زمین از آل عبدالمطلب بریدی و اکنون پدران خود (نسل شرک و بت پرستی) را ندا می دهی و گمان داری که با آنان سخن می گویی . به زودی خودت به جمع آنان ملحق می گردی و در آن جایگاه، عذابی ابدی است که آرزو می کنی ایکاش دست هایم شل و زبانم لال می گشت و هرگز چنین یاوه هایی را به زبان نمی آوردم و هرگز چنین کارهای ناشایستی را انجام نمی دادم .

پروردگارا! حق ما را از دشمنان ما بگیر و از آنان که بر ما ظلم کردند انتقام بکش و آتش قهر و غضبت را بر کسانی که خون ما و حامیان ما را ریختند، فرو فرست . قسم به خدا که ای یزید! بدان با این جنایت هولناک پوست خود را شکافتی و گوشت خود را پاره کردی . به همین زودی است که در عرصه محشر به محضر رسول الله (ص) وارد شوی، در حالی که بار گرانی از مسؤولیت ریختن خون فرزندان او و هتک حرمت خاندان و پاره های تن او را بر گردن گرفته ای . آن روز، همان روزی است که خداوند تمامی آنان را جمع می نماید و پریشانی و پراکندگی آنان را سامان می بخشد و حقشان را می ستاند .

" گمان مبر آنان که در راه خدا کشته شده اند، مردگان اند؛ بلکه آنان زنده اند و نزد پروردگار خود، روزی می خورند " (آل عمران/۱۶۸).

ای یزید! تو را همین بس که داور و حاکم تو خداوند باشد و خصم تو پیامبر، و جبرئیل پشتیبان او . به زودی آنکه سلطنت را برای تو آراست و بر این جایگاه نشاند و تو را بر گرده مسلمانان سوار کرد خواهد یافت که ستمگران را چه عقوبت و جایگاه بدی است و کدام یک از شما جایگاه بدتری دارید و سپاهش ناتوانتر .

ای زاده معاویه! اگر چه شداید و پیشامدها و فشار روزگار مرا در شرایطی قرار داد که مجبور شدم با تو حرف بزنم، اما تو را کوچکتر از آن مقام ظاهری ات می بینم و تو را بسیار توبیخ و سرزنش می کنم . چگونه سرزنش نکنم با اینکه چشم ها در فراق دوستان، گریان، و دل ها در فراق عزیزان، سوزان است .

آه! چه شگفت انگیز است که مردان بزرگ حزب خدا به دست حزب شیطان، آن بردگان آزاد شده کشته شوند! همین دست های شماست که به خون ما خاندان (پیامبر) آغشته شده است و دهانتان از گوشت ما پر گردیده است . مگر نه اینکه آن بدن های پاک و پاکیزه روی زمین افتاده و گرگ های بیابان بدن های آنها را حلقه زده اند و کفتارها آنها را در خاک می غلطانند . ای پسر سفیان! اگر چه تو امروز کشتار و اسارت ما را غنیمت شمرده ای و به آن می بالی، اما طولی نمی کشد که مجبور می گردی غرامت و تاوان آن را پس بدهی، و آن روزی است که آنچه از پیش فرستاده ای خواهی یافت "و خداوند هرگز به بندگان خود ستم نمی ورزد" (حج/۱۰). ما از بیدادگری های تو، به پیشگاه او شکایت می بریم و او تنها پناهگاه و امید ماست .

پس هر مکری که می توانی بساز و هر تلاشی که می توانی انجام بده؛ ولی بدان به خدا سوگند! هرگز توان آن را نداری که ذکر خیر ما را از یادها ببری و قدرت آن را نداری که وحی ما را نابود سازی و دوره ی ما را به پایان رسانی و نمی توانی ننگ و عار اعمالت را از دامن خود بزدایی . ای یزید! بدان که عقلت ضعیف و ایام حکومتت اندک و اجتماعت رو به پراکندگی و پریشانی است . روزی خواهد رسید که منادی ندا خواهد کرد: آگاه باشید که لعنت خدا بر ستمکاران باد . پس حمد و سپاس از آن خدای جهانیان است که اول کار ما را خوشبختی و مغفرت و پایان آن را شهادت و رحمت قرار داد .

از خدا می خواهم که ثواب و رحمت خویش را بر شهیدان ما کامل کند و بر پاداششان بیفزاید و ما را جانشینان و بازماندگان شایسته آنان قرار دهد که او با محبت و مهربان است و او برای ما کافی است و هم او بهترین پشتیبان ماست .

دیدنی های جهان - حرم حسینی در کربلا

 

چند نکته

اين روزها ايميل ها و يا كامنت هاي مي خوانم كه محتويشان اعتراض به برگزاري مراسم مختلف براي امام حسين است و اين كه ما ايراني هستيم و نبايد پيشوايمان يك عرب باشد. بايد خدمت اين دوستان چند نكته را عرض كنم :

  1. اگر قرار است هر ملتي پيشوايي از كشور خود داشته باشد بايد الان دستكم 200 دين رسمي در كشورهاي جهان باشد.
  2. ما كه الگويمان در پيشرفت و فن آوري غربي ها هستند ، آيا مثلاً آمريكايي دينشان دين سرخپوست هاست؟ لابد غربيان هم بايد بگويند ما نبايد از يك اسرائيلي(حضرت مسيح) پيروي كنيم!!!
  3. بر فرض كه منطق هاي بالا غلط باشد.آيا امام حسين كم شخصيتي است؟ گاندي جمله ي معروفي دارد :"من در ازادگي را از حسين آموختم" چنين پيشوايي كه معلم آزادگي در تاريخ است.چرا در بين بعضي ها مورد بي مهري واقع مي شود؟
  4. اين درست كه بعضي تعبيرها و تفسيرهاي افراطي در مورد امام حسين وجود دارد ولي اصل موضوع شخصيت برجسته ايشان و زير بار حرف زور نرفتن است.

دو تابلو از استاد فرشچیان با موضوع عاشورا

بر لب دریا لب دریادلان خشکیده است - شعری از سیدفضل الله قدسی

بر لب دریا لب دریا دلان خشکیده است
از عطش دلها کباب است و زبان خشکیده است

کربلا بستان عشق است و شهامت ای دریغ
کز سموم تشنگی این بوستان خشکیده است

سوز بی آبی اثر کرده است بر اهل حرم
هر طرف بینی لب پیر و جوان خشکیده است

آه از مهمان نوازانی که در دشت بلا
میزبان سیراب و کام میهمان خشکیده است

دامن مادر چو دریا اصغرش چون ماهی است
کام ماهی بر لب آب روان خشکیده است

نازم این همت که عباس آید از دریا ولی
آب بر دوش است و لبها هم چنان خشکیده است

گر ندارد اشک تا آبی به لبهایش زند
چشمه چشم رباب از سوز جان خشکیده است

خطبه زینب(س) در شهر کوفه

از خدام ستیر اسدی روایت شده است که چون علی بن حسین علیه السلام را با زنان از کربلا آوردند، زنان اهل کوفه را دیدم زاری کنان و گریان چاک زده و مردان هم با آنها می گریستند.

زین العابدین علیه السلام بیمار بود و از بیماری ناتوان و به آواز ضعیف آهسته گفت: « اینان بر ما گریه می کنند! پس چه کسی ما را کشته است؟ » آن گاه زینب دختر علی بن ابی طالب علیه السلام به سوی مردم اشاره کرد که خاموش باشید! دمها فرو بسته شد و زنگ شتران از نوا باز ایستاد. هرگز زنی پرده نشین را خوش سخن تر از وی ندیدم.



گویی بر زبان علی سخن می راند. او خدا را ستایش کرد و بر رسول او درود فرستاد و گفت: « ای مردم کوفه: ای گروه نیرنگ و دغل و ای بی حمیت ها؛ اشک چشمانتان خشک نشود، ناله تان آرام نگیرد! مثل شما مثل آن زنی است که تار و پود تافته خود را پس از محکم تافتن، رشته رشته کند و از هم بگسلد. شما سوگندهایتان را دست آویز فساد کرده اید. جز لاف زدن و دشمنی و دروغ چه دارید؟ بسان کنیزکان چاپلوسی نمودن و همچون دشمنان سخن چینی کردن و همانند سبزه ای که بر روی فضولات حیوانی می روید و یا چون گچی که روی قبرها را با آن آرایش می دهند « ظاهری زیبا باطنی گندیده دارید ».

برای خود بد توشه ای پیش فرستاده اید که خدا را بر شما به خشم آورد. عذاب جاودان او را به نام خود رقم زدید. آیا گریه می کنید؟! آری، بگریید که شایسته گریستنید. بسیار بگریید و اندک بخندید که عار آن شما را گرفت و ننگ آن بر شما آمد، ننگی که هرگز نتوانید شست.

چگونه می توانید این ننگ را از خود بشویید که فرزند خاتم انبیاء و سید جوانان اهل بهشت را کشتید. آنکه در جنگ سنگر شما و پناه حزب و دسته شما بود و در صلح موجب آرامش دل شما و مرحم گذار زخم شما و در سختیها پناهگاه شما و در جنگها و ستیزها مرجع شما بود. بد است آنچه برای خویشتن پیش فرستاده اید و بد است آن بار گناهی که بر دوش خود گرفته اید برای روز قیامت نابودی بر شما باد نابودی ! و سرنگونی بر شما باد سرنگونی! کوشش شما به نا امیدی انجامید و دستهای شما برای همیشه بریده شد و کالایتان « حتی در این دنیا » زیان کرد. خشم پروردگار را برای خود خریدید و خواری و بیچارگی شما حتمی شد.

می دانید چه جگری از رسول خدا شکافته اید و چه پیمانی را شکستید چه سان پردگیان حرم را از پرده بیرون کشیدید و چه حرمتی از او دریدید و چه خونی ریختید؟ کاری بس شگفت کردید که نزدیک است از هول آن آسمانها از هم بپاشد و زمین بشکافد و کوهها متلاشی شود. مصیبتی است دشوار و بزرگ و بد و کج و پیچیده و شوم که راه چاره در آن بسته است. و در بزرگی و عظمت همانند در هم فشردگی زمین و آسمان است.

آیا در شگفت می شوید اگر « در این مصیبت جان خراش » چشم آسمان، خون ببارد؟! هیچ کیفری از کیفر آخرت برای شما خوار کننده تر نیست. و آنان ( سردمداران حکومت اموی ) دیگر از هیچ سویی یاری نخواهند شد. این مهلت شما را مغرور نسازد که خداوند بزرگ از شتاب زدگی در کارها پاک و منزه است و از پایمال شدن خون نمی ترسد و او در کمین ما و شماست.»

آن گاه زینب کبری سلام الله علیها اشعاری به این مضمون گفت: « چه خواهید گفت هنگامی که پیامبر صلی الله علیه و آله با شما بگوید: این چه کاری بود که شما کردید در حالی که آخرین امت هستید. خانواده و فرزندان و عزیزان من، برخی اسیرند و برخی آغشته به خون. پاداش من که نیک خواه شما بودم این نبود که با خویشان من بعد از من بدی کنید. من می ترسم عذابی بر شما نازل شود همانند آن عذاب که قوم ارم را هلاک کرد.»
در این هنگام زینب از آنان روی گرداند. مردم حیران شده بودند و دستها به دندان می گزیدند.

پیرمردی که در کنار من بود می گریست و ریشش از اشک تر شده بود. او دست به سوی آسمان برداشته بود و می گفت: « پدر و مادرم فدای ایشان که سالخوردگانشان بهترین سالخوردگان و خردسالان آنها بهترین خرد سالان و زنان آنها بهترین زنان و والاتر و بالاتر از همه هستند. »
امام سجاد علیه السلام خطاب به زینب فرمود: « ای عمه خاموش باش؛ باقی ماندگان باید از گذشتگان عبرت گیرند و تو به حمدالله ناخوانده دانایی و نیاموخته خردمند و گریه و ناله رفتگان را باز نمی گرداند. »

تقدیم به شهید جاوید

وبلاگ من این هفته تقدیم به شهید جاوید امام حسین می شود.البته همه ی آنچه که داریم متعلق به ایشان است.

منظومه ی عاشورا از مرحوم آغاسی

زهره منظومه زهرا حسين

كشته ي افتاده به صحرا حسين

دست صبا زلف تورا شانه كرد

بر سر ني خنده ی مستانه كرد

كيست لب خشك ترك خورده ات

چشمه اي از زخم نمك خورده ات

روشني خلوت شبهاي من

بوسه بزن بر تب لبهاي من

تا زغم غربت تو تب كنم

ياد پريشاني زينب كنم

آه از آن لحظه كه بر سينه ات

بوسه نشاندند لب تيرها

آه از آن لحظه كه بر پيكرت

زخم كشيدند به شمشيرها

آه از آن لحظه كه اصغر شكفت

در هدف چشم كمانگيرها

آه از آن لحظه كه سجاد شد

هم نفس ناله زنجيرها

کــــــرببلا بهشتمه  به جون  مادر حسین

قم به حج رفته به حج رفته اند

بي تو در اين باديه كج رفته اند

كعبه تويي كعبه بجز سنگ نيست

آينه اي مثل تو بيرنگ نيست

آينه رهگذر صوفيان

سنگ نصيب گذر كوفيان

كوفه دم از مهر و وفا ميزدند

شام تورا سنگ جفا ميزدند

كوفه اگر آينه ات را شكست

شام از اين واقعه طرفي نبست

كوفه اگر تيغ و تبرزين شود

شام اگر يكسره آذين شود

مرگ اگر اسب مرا زين كند

خون مرا تيغ تو تضمين كند

آتش پرديس نبرد مرا

تيغ اجل نيز نبرد مرا

بي سر و سامان توام يا حسين

دست به دامان توام يا حسين

جان علي سلسله بندم نكن

گردم از خاك بلندم نكن

عاقبت اين عشق هلاكم كند

در گذر كوي تو خاكم كند

تربت تو بوي خدا ميدهد

بوي حضور شهدا ميدهد

ساقي لب تشنه لبي باز كن

سفره نان و رطبي باز كن

شمه ای از درد دلت باز گو

نكته اي از نقطه ی آغاز گو

قوم به حج رفته چو باز آمدند

بر سر نعشت به نماز آمدند

قوم به حج رفته تورا كشته اند

پنجه به خوناب تو آوشته اند

سامريان شعبده بازي كنند

نفي رسولان حجازي كنند

مشعر حق عظم منا كرده اي

كعبه شش گوشه بنا كرده ای

تير تنت را به مصاف آمد است

تيغ سرت را به طواف آمد است

كيست شفا بخش دل ريش ما

مرحم زخم و غم و تشويش ما

كيست بجز ياد دل روي تو

سجده به محراب دو ابروي تو

بر سر ني زلف رها كرده اي

با جگر شيعه چه ها كرده اي

باز كه هنگامه بر انگيختي

بر جگر شيعه نمك ريختي

كو كفني تا كه بپوشم تنت

تا گيرم دامنه ی دامنت

حج تو هر چند كه تخير داشت

لاكن هفتاد و دو تكبير داشت

آري هفتاد و دو لبيك گو

عظم وضو كرده به خون گلو

اينان هفتاد دو قربانييند

كه از اسر باده تو فانييند

حج حسيني سفري سرخ بود

احرامش بال وپري سرخ بود

حج حسيني سفر كربلاست

نيت آن قربت رنج و بلاست

 

شعر امروز - ترکیب بند محتشم کاشانی

 از امروز تا روز عاشورا هر روز یکی از مرثیه های معروفی که در رثای امام حسین(ع) سروده شده در وبلاگ می آورم.

 

باز این چه شورش است که در خلق عالم است
باز این چه نوحه و چه عزا و چه ماتم است

باز این چه رستخیز عظیم است کز زمین
بی نفخ صور خاسته تا عرش اعظم است

این صبح تیره باز دمید از کجا کزو
کار جهان و خلق جهان جمله درهم است

گویا طلوع میکند از مغرب آفتاب
کاشوب در تمامی ذرات عالم است

گرخوانمش قیامت دنیا بعید نیست
این رستخیز عام که نامش محرم است

در بارگاه قدس که جای ملال نیست
سرهای قدسیان همه بر زانویغم است

جن و ملک بر آدمیان نوحه می کنند
گویا عزای اشرف اولاد آدماست

خورشید آسمان و زمین، نور مشرقین
پرورده ی کنار رسول خدا، حسین

* * *
کشتی شکست خورده ی طوفان کربلا
در خاک و خون تپیده میدان کربلا

گر چش مروزگار به رو زار می گریست
خون می گذشت از سر ایوان کربلا

نگرفت دست دهر گلابیبه غیر اشک
زآن گل که شد شکفته به بستان کربلا

از آب هم مضایقه کردندکوفیان
خوش داشتند حرمت مهمان کربلا

بودند دیو و دد همه سیراب ومی مکند
خاتم ز قحط آب سلیمان کربلا

زان تشنگان هنوز به عیوق می رسد
فریادالعطش ز بیابان کربلا

آه از دمی که لشگر اعدا نکرد شرم
کردند رو به خیمه یسلطان کربلا

آن دم فلک بر آتش غیرت سپند شد
کز خوف خصم در حرم افغان بلندشد

* * *
کاش آن زمان سرادق گردون نگون شدی
وین خرگه بلند ستون  بیستون شدی

کاش آن زمان درآمدی از کوه تا به کوه
سیل سیه که روی زمین قیرگون شدی

کاش آن زمان ز آه جهان سوز اهل بیت
یک شعله ی برق خرمن گردون دون شدی

کاش آن زمان که این حرکت کرد آسمان
سیماب وار گوی زمین بی سکون شدی

کاشآن زمان که پیکر او شد درون خاک
جان جهانیان همه از تن برون شدی

کاش آن زمانکه کشتی آل نبی شکست
عالم تمام غرقه دریای خون شدی

آن انتقام گر نفتادی به روزحشر
با این عمل معامله ی دهر چون شدی

آل نبی چو دست تظلم  برآورند
ارکان عرش را به تلاطم درآورند

* * *
برخوان غم چو عالمیان را صلا زدند
اول صلا به سلسله ی انبیا زد

نوبت به اولیا چو رسید آسمان طپید
زان ضربتی که بر سر شیرخدا زدند

آن در که جبرئیل امین بود خادمش
اهل ستم به پهلوی خیرالنسا زدند

بس آتشی ز اخگر الماس ریزه ها
افروختند و در حسن مجتبی زدند

وانگه سرادقی که ملک مجرمش نبود
کندند از مدینه و در کربلا زدند

وز تیشه ی ستیزه درآن دشت کوفیان
بس نخل ها ز گلشن آل عبا زدند

پس ضربتی کزان جگر مصطفی درید
بر حلق تشنه ی خلف مرتضی زدند

اهل حرم دریده گریبان، گشوده مو
فریاد بردر  حرم کبریا زدند

روح الامین نهاده به زانو سر حجاب

تاریک شد ز دیدن آن چشم آفتاب

* * *
چون خون ز حلق تشنه ی او بر زمین رسید
جوش از زمین به ذروه عرش برین رسید


نزدیک شد که خانه ی ایمان شود خراب
از بس شکست ها که به ارکان دین رسید

نخل بلند او چو خسان بر زمین زدند
طوفان به آسمان ز غبار زمین رسید

باد آن غبار چون به مزار نبی رساند
گرد از مدینه بر فلک هفتمین رسید

یکباره جامه در خم گردون به نیل زد
چون این خبر به عیسی گردون نشینرسید

پر شد فلک ز غلغله چون نوبت خروش
از انبیا به حضرت روح الامینرسید

کرد این خیال وهم غلط کار کان غبار
تا دامن جلال جهان آفرینرسید

هست از ملال گرچه بری ذات ذوالجلال
او در دلست و هیچ دلی نیستبی ملال

* * *
ترسم جزای قاتل او چون رقم زنند
یک باره بر جریده ی رحمت قلم زنند

ترسم کزین گناه شفیعان روز حشر
دارند شرم  کز گنه خلق دم زنند

دست عتاب حق به در آید ز آستین
چون اهل بیت دست در اهل ستم زنند

آه از دمی که باکفن خون چکان ز خاک
آل علی چو شعله ی آتش علم زنند

فریاد از آن زمان که جواناناهل بیت
گلگون کفن به عرصه ی محشر قدم زنند

جمعی که زد به هم صفشان شورکربلا
در حشر صف زنان صف محشر به هم زنند

از صاحب حرم چه توقع کنند باز
آنناکسان که تیغ به صید حرم زنند

پس بر سنان کنند سری را که جبرئیل
شوید غبارگیسویش از آب سلسبیل

* * *
روزی که شد به نیزه سر آن بزرگوار
خورشید سربرهنه برآمد ز کوهسار

موجی به جنبش آمد و برخاست کوه
ابری به بارش آمد وبگریست زار زار

گفتی تمام زلزله شد خاک مطمئن
گفتی فتاد از حرکت چرخ بی‌قرار

عرش آن زمان به لرزه درآمد که چرخ پیر
افتاد در گمان که قیامت شد آشکار

آن خیمه‌ای که گیسوی حورش طناب بود
شد سرنگون ز باد مخالف حباب وار

جمعی که پاس محملشان داشت جبرئیل
گشتند بی‌عماری محمل شتر سوار

با آن که سر زد آن عمل از امت نبی
روح‌الامین ز روح نبی گشت شرمسار

وانگه ز کوفه خیل الم رو به شام کرد
نوعی که عقل گفت قیامت قیام کرد

* * *
بر حربگاه چون ره آن کاروان فتاد
شور و نشور واهمه را در گمان فتاد

هم بانگ نوحه غلغله در شش جهت فکند
هم گریه بر ملائک هفت آسمان فتاد

هرجا که بود آهویی از دشت پاکشید
هرجا که بود طایری از آشیان فتاد

شد وحشتی که شور قیامت به باد رفت
چون چشم اهل بیت بر آن کشتگان فتاد

هرچند بر تن شهدا چشم کار کرد
بر زخم های کار یه تیغ و سنان فتاد

ناگاه چشم دختر زهرا در آن میان
بر پیکر شریف امام زمان فتاد

بی اختیار نعره ی هذا حسین زود
سر زد چنانکه آتش ازو در جهان فتاد

پسبا زبان پر گله آن بضعةالرسول
رو در مدینه کرد که یا ایهاالرسول

* * *
این کشته ی فتاده به هامون حسین توست
وین صید دست و پا زده در خون حسین توست

این نخل تر کز آتش جانسوز تشنگی
دود از زمین رسانده به گردون حسین توست

این ماهی فتاده به دریای خون که هست
زخم از ستاره بر تنش افزون حسین توست

این غرقه محیط شهادت که روی دشت
از موج خون او شده گلگون حسین توست

این خشک لب فتاده دور از لب فرات
کز خون او زمین شده جیحون حسین توست

این شاه کم سپاه که باخیل اشک و آه
خرگاه زین جهان زده بیرون حسین توست

این قالب تپان که چنین مانده بر زمین
شاه شهید ناشده مدفون حسین توست

چون روی در بقیع به زهرا خطاب کرد
وحش زمین و مرغ هوا را کباب کرد

* * *
کای مونس شکسته دلان حال ماببین
ما را غریب و بی کس و بی آشنا ببین

اولاد خویش را که شفیعان محشرند
در ورطه ی عقوبت اهل جفا ببین

در خلد بر حجاب دو کون آستین فشان
واندر جهان مصیبتما بر ملا ببین

نی ورا چو ابر خروشان به کربلا
طغیان سیل فتنه و موج بلاببین

تن های کشتگان همه در خاک و خون نگر
سرهای سروران همه بر نیزه هاببین

آن سر که بود بر سر دوش نبی مدام
یک نیزه اش ز دوش مخالف جدا ببین

آن تن که بود پرورشش در کنار تو
غلطان به خاک معرکه ی کربلا ببین

یا بضعةالرسول ز ابن زیاد داد
کو خاک اهل بیت رسالت به باد داد

 

* * *
خاموش محتشم که دل سنگ آب شد
بنیاد صبر و خانه ی طاقت خراب شد

خاموش محتشم که ازین حرف سوزناک
مرغ هوا و ماهی دریا کباب شد

خاموش محتشم که ازین شعر خونچکان
دردیده ی اشک مستمعان خون ناب شد

خاموش محتشم که ازین نظم گریه خیز
روی زمین به اشک جگرگون کباب شد

خاموش محتشم که فلک بس که خون گریست
دریا هزار مرتبه گلگون حباب شد

خاموش محتشم که به سوز تو آفتاب
از آه سرد ماتمیان ماهتاب شد

خاموش محتشم که ز ذکر غم حسین
جبریل را ز روی پیامبر حجاب شد

تا چرخ سفله بود خطایی چنین نکرد
بر هیچ آفریده جفایی چنین نکرد

* * *
ای چرخ غافلی که چه بیداد کرده ای
وز کین چه ها درین ستم آباد کرده ای

بر طعنت این بس است که با عترت رسول
بیداد کرده خصم و تو امداد کرده ای

ای زاده زیاد نکرده است هیچ گه
نمرود این عمل که تو شداد کرده ای

کام یزید داده ای از کشتنحسین
بنگر که را به قتل که دلشاد کرده ای

بهر خسی که بار درخت شقاوتست
درباغ دین چه با گل و شمشاد کرده ای

با دشمنان دین نتوان کرد آن چه تو
با مصطفی و حیدر و اولاد کرده ای

حلقی که سوده لعل لب خود نبی بر آن
آزرده اش به خنجربیداد کرده ای

ترسم تو را دمی که به محشر برآورند
از آتش تو دود به محشردرآورند

دیدنی های جهان - قطر میزبان جام جهانی 2022

 

یک ترانه یک خاطره - چه خوبه از اونیک


چه خوبه ادم هميشه يارش کنارش باشه به هر جا چشم ميندازه دلدارش اونجا باشه
چه خوبه از لب اون يه بوسه بر بچينه اميد رفته اش را دوباره اون ببينه
اره اره والا خوبه ديگه کجا غم ميمونه
لطف و صفا مهمونه بهر دل صاب خونه
والا حقينقت داره بلا حقينقت داره
چه خوبه ادم هميشه يارش کنارش باشه
به هر جا چشم ميندازه دلدارش اونجا باشه
چه خوبه از لب اون يه بوسه بر بچينه
اميد رفته اش را دو باره اون ببينه اره اره والا خوبه ديگه کجا غم ميمونه
لطف و صفا مهمونه بهر دل صاب خونه
والا حقيقت داره بلا حقيقت داره
اگه بگه اون بمونه قدر منو بدونه
صداي خنده هامون به اسمون ميرسه
غم خجالت ميکشه از اينجا پر ميکشه

چه خوبه ادم هميشه يارش کنارش باشه
به هر جا چشم ميندازه دلدارش اونجا باشه
چه خوبه از لب اون يه بوسه بر بچينه
اميد رفته اش را دوباره اون ببينه اره اره والا خوبه ديگه کجا غم ميمونه
لطف و صفا مهمونه بهر دل صاب خونه
والا حقيقت داره بلا حقيقت داره
چه خوبه ادم هميشه يارش کنارش باشه به هر جا چشم ميندازه دلدارش اونجا باشه
چه خوبه از لب اون يه بوسه بر بچينه
اميد رفته اش را دوباره اون ببينه
اره اره والا خوبه ديگه کجا غم ميمونه
لطف و صفا مهمونه بهر دل صاب خونه
والا حقيقت داره بلا حقيقت داره

دیدنی های ایران - باغ نادری مشهد

 

آرامگاه نادرشاه بنایی است که به یادبود نادرشاه افشار در شهر مشهد ساخته شده است. قوام‌السلطنه در اواخر عهد قاجار ( 1296 خورشيدى ) در محل يكى از مقابر ويران شده نادرى آرامگاه جديدى براى وى ساخت و استخوانهاى او را از تهران به مقبره مزبور حمل كردند. اين بناى جديد كه در محل فعلى آرامگاه وى قرار داشت مدتى بر پا بود تا اين كه انجمن آثار ملى ايران در سال 1335 خورشيدى درصدد بر آمد آرامگاهى مناسبِ شأن نادرشاه براى وى در همان محل مقبره ساخته قوام‌السلطنه احداث نمايد. اين كار از سال 1336 شروع شد و در سال 1342 به پايان رسيد. مقبره كنونى نادرشاه واقع در ضلع شمال غربى چهارراه شهدا (نادرى سابق) كه پس از آرامگاه علی بن موسی الرضا،امام هشتم شيعيان مهم‌ترين موضع توريستى ـ تاريخى شهر مشهد تلقى مىشود، در باغى به مساحت 14400 متر مربع ساخته شده است. مقبره شامل سكويى دوازده پله اى، محل گور، پوششى خيمه مانند بر روى قبر، سكويى مرتفع در مجاور قبر با مجسمه نادرشاه سوار بر اسب و سه تن ديگر در پى او، يك غرفه فروش كتاب و دو تالار براى موزه است. طراح بنا مهندس سيحون بود و مجسمه ها را هنرمند فقيد ابوالحسن صديقى ساخته است. مصالح مقبره عمدةً از سنگهاى خشن و سخت گرانيت كوهسنگى مشهد است. بعضى از قطعات سنگ بسيار بزرگ انتخاب شده تا تداعى كننده مقبره دوم ساخته خود نادرشاه باشد. پوشش مقبره كاملاً به مانند چادر عشايرى است، كه نادر در آن زاده و هم كشته شده است. پوشش ديوارهاى داخلى مقبره نيز از سنگهاى مرمر اُخرايى رنگ مراغه انتخاب شده تا قتل نادرشاه در داخل چادر را تداعى نمايد.ساختمان جدید آرامگاه نادر شاه افشار به گزارش میراث خبر در تاریخ 12 فرودین ماه سال 1342 با حضور پهلوی دوم به همت انجمن آثار ملی در باغ نادری بازگشایی شد. نادر شاه افشار فاتح دهلی در هنگام حیات خود دستور به ساخت آرامگاهی کوچک در بالا خیابان مشهد داد. این آرامگاه کوچک در سال 1145 هجری قمری در مجاور چهارباغ شاهی و روبروی حرم امام ضا از خشت و گل ساخته شد. موزه نادری در قسمت اصلی بنای یادبود آرامگاه افشار در 2 تالار به منظور معرفی آثار تاریخی این دوره شکل گرفته است . این بنا به همت انجمن آثار ملی در سال 1342 خورشیدی توسط مهندس هوشنگ سیحون طراحی و ساخته شده است . تنديس نادر شاه سوار بر اسب به همراه تني چند از سربازانش بر فراز يک حجم سنگي مرتفع توسط مجسمه ساز شهير ايراني زنده ياد استاد«ابوالحسن صديقي » ساخته شده است . تالار شماره 1 : اين تالار به انواع سلاح هاي دوره افشاريه ، تابلوهاي نقاشي از نادر و صحنه هاي جنگ ، وسايل سوار کاري مانند زين و برگ اسب از دوره افشاريه تا قاجاريه ، چند نسخه خطي از جمله تاريخ جهانگشاي نادري و دو شمشير متعلق به نادراختصاص دارد که روي يکي کلمه«السلطان نادر » حک شده و روي ديگراين بيت شعر طلاکوب شده است: شاه شاهان نادر صاحب قران هست سلطان بر سلاطين جهان اين شمشير در دشت مغان به سال 1148 هجري در روز تاجگذاري نادر از طرف ملت ايران به وي هديه شده است. تالار شماره 2: اين تالار در سال 1373 به مجموعه اضافه شد و در آن انواع سکه، ظروف و ديگر اشياي اهداي از دوره صفويه تا معاصر به نمايش در آمده است. همچنین در گوشه شمالی آرامگاه نادر آرامگاه محمد تقی خان پسیان سردار خراسان قرار دارد.

داستان هفته - شهر کوچک ما از احمد محمود

بامداد يك روز گرم تابستان آمدند و با تبر افتادند به جان نخلهاي بلندپايه.

آفتاب كه زد، از خانه‌‌ها بيرون زديم و در سايه‌ي چينه‌هاي گلي نشستيم و نگاهشان كرديم. هربار كه دار بلند درختي با برگهاي سرنيزه‌اي تودرهم و غبار گرفته،‌ از بن جدا مي‌شد و فضا را مي‌شكافت و با خش‌خش بسيار نقش زمين مي‌شد «هو» مي‌كشيديم و مي‌دويديم و تا غبار شاخه‌ها و برگها بنشيند، ‌خاركهاي سبز نرسيده و لندوكهاي لرزان گنجشكها را، ‌كه لانه‌هاشان متلاشي مي‌شد،‌ چپو كرده بوديم و بعد، چند بار كه اين كار را كرده بوديم، سركارگر، كلاه حصيري را از سر برداشته بود و دويده بود و با تركه دنبالمان كرده بود و اين بود كه ديگر كنار بزرگها، در سايه‌ي چينه‌ها نشسته بوديم و لندوك‌هاي لرزان را تو مشتمان فشرده بوديم و با حسرت نگاهشان كرده بوديم كه نخلستان پشت خانه‌ي ما از سايه تهي مي‌شد و تنه‌هاي نخل رو هم انبار مي‌شد و غروب كه شد از پشت ديوار گلي خانه‌هاي ما تا حد ماسه‌هاي تيره‌رنگ و مرطوب كنار رودخانه، ميدانگاهي شده بود كه جان مي‌داد براي تاخت و تاز و من دلم مي‌خواست كه بروم و اسب شيخ شعيب را، كه از شب قبل به اخيه بسته بود، باز كنم و سوار شوم و تا لب رودخانه بتازم.

صد نفر بودند، ‌صدو پنجاه نفر بودند كه صبح علي الطلوع آمده بودند با تبرهاي سنگين، و غروب كه شده بود، انگار كه پشت خانه‌هاي ما هرگز نخلستاني نبوده است.

شب كه شد آفاق آمد. خيس عرق بود. مقنعه را از سر باز كرد و مويش را كه به رنگ شبق بود رو شانه‌ها رها كرد.

خواج توفيق نشسته بود كنار بساط ترياك. غروب كه شده بود، مثل هميشه؛ كف حياط را آب پاشيده بود و بعد، حصير را انداخته بود و جاجيم عربي را پهن كرده بود و نشسته بود كنار منقل و با زغالهاي نيمه افروخته ور مي‌رفت و بادشان مي‌زد و «بانو»، دختر زردنبوي آبله‌رو كه دودي شده بود، كنار پدر نشسته بود.

اسب شيخ شعيب از شب قبل به اخيه بسته بود و حالا تو چرت بود.

مادرم تازه فانوس را گيرانده بود كه آفاق آمد. عبا را و مقنعه را انداخت رو جاجيم و رفت تو اتاق و از زير دامن گشاد، دو قواره ساتن گلي رنگ بيرون آورد. زن «سرگرد» پيغام داده بود كه دو قواره ساتن گلي رنگ مي‌خواهد و آفتاب كه زرد شده بود، آفاق راه افتاده بود و رفته بود و حالا با پارچه‌ها آمده بود و خواج توفيق منتظر بود.

آفاق از اتاق نيمه تاريك آمد بيرون و لامپا را همراه آورد و گيراندش و گذاشتش كنار جاجيم و كوزه را برداشت و يك نفس سركشيد. و بعد، نفس ياري نمي‌كرد كه گفت «خدا ذليلشون كنه» و نشست و با سر‌آستين وال چرك مرده، عرق را از پيشاني گرفت و پرسيد:

- بچه‌ها نيومدن؟

و خواج توفيق منتظر بچه‌ها بود. وقتي كه آمدند، انگشتان يدالله را سيمان برده و دستهاي فتح‌الله، تا مرفق، از شوره‌ي گچ سفيدي مي‌زد و من كنار مادرم نشسته بودم و رنگينك مي‌خوردم كه خواج توفيق صدام كرد و گفت كه بروم و از شعبه براش ترياك بخرم.

از خانه كه زدم بيرون، آن طرف رودخانه پيدا بود كه از نخلهاي انبوه سياهي مي‌زد و نور ماه تو رودخانه شكسته بود و تو ميدانگاهي كنار خانه‌هاي ما، جابه‌جا تنه‌هاي درخت كوت شده بود كه روز بعد، هژده چرخه‌ها، همراه عمله‌ها آمدند و بارشان كردند و بعد، يك هفته طول كشيد تا ميدانگاهي را شن و ماسه ريختند و نفت پاشيدند. نفت تازه زير آفتاب داغ برق مي‌زد و بخار مي‌كرد.

همه جا را بوي نفت گرفته بود و زن سرگرد، مصدرش را فرستاده بود و قواره‌هاي ساتن گلي رنگ را گرفته بود و صبح كه مي‌شد، آفاق از خانه مي‌زد بيرون و گاهي ظهر مي‌آمد و گاهي هم نمي‌آمد و غروبها، خواج توفيق، به انتظار يدالله و فتح‌الله بودكه از سر كار بيايند و مرا بفرستد شعبه.

حالا، ماسه‌ها، نفت را مكيده بودند و زمين خشك شده بود و باد كه مي‌آمد، خاك زرد ميدانگاهي را بالا مي‌برد و پخش مي‌كرد و پاي ديوارها و چينه‌هاي گلي، خاك قهوه‌اي جمع شده بود و مد كه مي‌شد و آب مي‌افتاد تو شاخه‌هاي نخلستان، سطح آب،‌ انگار كه رنگين كمان،‌ بنفش مي‌شد و زرد و قرمز و...

رو كبوترخانه چندك زده بودم كه شيخ شعيب از لاي لنگه‌هاي بيقواره‌ي در خانه سريد تو و پيش‌تر كه آمد، نور زرد لامپا با پوست سوخته‌ي چهره‌اش درهم شد و بيني و پيشاني و گونه‌هاش شكل گرفت. اسب، سم به زمين كوفت و منخرينش لرزيد و دمش افشان شد و خواج توفيق، بست آخر را چسبانده بود و با زنش بود كه «پنجتا حقه‌ي سه خط ناصرالدين شاهي از بصره آوردن...» و آفاق زانو به بغل بود و گوشش به شوهر بود و پدرم قوز كرده بود رو كتاب «انوار» و صداي شيخ شعيب بود كه الماس تيره‌ي شب را خط كشيد.

- ميدونسم كه عاقبت اينطور ميشه.

و حالا شده بود و ديگر عطر گس نخلستان با بوي شرجي قاطي نبود و سايه‌ي دگل فولادي بلندي كه در متن آبي آسمان نشسته بود، رو چينه‌ي گلي خانه‌ي ما مي‌شكست و مي‌افتاد تو حياط دنگال و تا لب گودال خانه كه مخمل قصيلي علفهاي خودرو رنگش زده بود، سر مي‌خورد و تو ميدانگاهي پشت خانه‌هاي ما، سر وصداها تو هم بود و رنگ لاجوردي لباس كارگران، با رنگ سفيد ملايم صندوقهاي بزرگ تخته‌اي كه زير ميخكشها و ديلمها از هم متلاشي مي‌شد، تو هم بود و بالا كه نگاه مي‌كردي،‌ رشته‌هاي مفتولي سيم بود كه نگاه را مي‌كشيد و به چشمت اشك مي‌نشاند. انگار كه ميل سرد سورمه به چشمت نشسته باشد.

***

شب كه مي‌شد پدر «انوار» مي‌خواند و گاهي «اسرار قاسمي» و خواج توفيق حرف مي‌زد. از «خزعل» و «‌عبدالحميد» و غلامانشان و سياهان خيزران به دست و شب كه مي‌شد، ما تو كوچه «ترنا» بازي مي‌كرديم و تو نخلستان مي‌دويديم و از رو شاخه‌هاي كم عرض آب مي‌پريديم و مي‌رانديم تا لب رودخانه و تو بريدگي‌هاي كنار رودخانه مي‌نشستيم و به صداي آب و صداي پاي بچه‌ها، كه هو مي‌كشيدند و مي‌آمدند تا پيدامان كنند، گوش مي‌داديم، و آن شب بود كه تو «پوسته»(1) نشسته بودم و گوشم را به زمين چسبانده بودم كه ناگاه صداي پا شنيدم و صداي همهمه شنيدم. صدا، صداي پاي بچه‌ها نبود و همهمه‌ي بچه‌‌ها نبود. حرف بود كه آهسته و آرام، تو تاريكي مرطوب سر مي‌خورد و مي‌آمد و من از ميان همه‌ي حرفها، صداي آفاق را شناختم.

شب بود، تيره بود،‌ هوهوي موجهاي غلتان رودخانه بود و صداي باد بود كه افتاده بود تو برگهاي انبوه درختان خرما.

از تو پوسته، لغزيدم بيرون و كشيدم بالا و رو ماسه‌هاي مرطوب سر خوردم و آرنجهام را ستون كردم و چانه‌ام راتكيه دادم رو كف دستانم.

نگاهم تاريكي شب را شكافت. در طول شاخه‌ي پهني كه از رودخانه جدا مي‌شد جنبش سايه‌هايي بود. مد بود، آب آمده بود بالا و «تشاله»(2) مي‌توانست كه از رودخانه بلغزد تو شاخه و براند تا عمق نخلها.

بلند شدم و دويدم و صداي گوشتي پاهام رو ماسه‌ها خفه شد.

سينه‌ام را چسباندم به پوست خشن ساقه‌ي درخت خرما و ساقه‌هاي ديگر كه پيش رويم بود، جابه‌جا رد نگاهم را مي‌بريد. حالا خوب مي‌شنيدم و حالا آفاق را مي‌ديدم كه پيراهن وال سياه،‌ تنش را قالب گرفته بود و راه كه مي‌رفت، سرينش مي‌لرزيد و مويش رها شده بود رو دوشش و صداي شيخ شعيب بود كه «صد و بيست و دو قواره....» و نفس تو سينه‌ام حبس بود و پشت لبم داغ بود و بودم تا آفاق رفت و شيخ شعيب رفت و مردي كه قامتش به دار بلند نخل مي‌ماند، پريد تو تشاله و تشاله راند به طرف رودخانه و آن شب بود كه دانستم چرا گاهي شبها، آفاق دير مي‌آيد و چرا گاهي نمي‌آيد و فهميدم كه چرا نورمحمد مفتش با آن چشمهاي ني‌ني‌اش و پوزه‌ي درازش كه به پوزه‌ي توره مي‌ماند،‌ هميشه دور و بر خانه‌ي ما پلاس است و مثل گربه‌ي گرسنه بو مي‌كشد و فردا بود كه مفتشها ريختند تو خانه‌ي ما و همه‌جا را با سيخهاي آهني نوك‌تيز سوراخ سوراخ كردند و چيزي نيافتند. آفاق، شبانه خانه را خالي كرده بود و جنسها را جابه‌جا كرده بود و اين بود كه آفاق را بردند و ظهر كه رهايش كرده بودند آمده بود با لبهاي خشك ترك خورده و تن غرق عرق و غرغر و نفرين و ناله و حالا آمده بودند با تبرهاي سنگين و افتاده بودند تو نخلستان و از پشت چينه‌هاي گلي خانه‌هاي ما، تا سر حد ماسه‌هاي مرطوب و تيره رنگ كنار رودخانه، شده بود ميدانگاهي كه جان مي‌داد براي تاخت و تاز.

شاخه‌هاي آب را، كه مثل پنجه‌هاي دراز رودخانه دويده بودند تو گيسوي نخلستان، پر كرده بودند و ظهر كه مي‌شد سايه‌ي دگل فولادي مي‌شكست رو چينه‌ي خانه‌ي ما و مي‌افتاد تو حياط و مي‌راند تا لب گودال خانه كه آن روز مخمل قصيلي‌ علفهاش زير لگد مفتشها پامال شده بود.

خواج توفيق بست آخر را چسبانده بود و با زنش بودكه «پنجتا حقه‌ي سه خط از بصره...» و آفاق تو خودش بود و نگاهش به مخمل گلهاي آتش بود و گوشش به خواج توفيق بود و بانو، تو چرت بود و يدالله با كونه‌ي دست پياز را مي‌شكست و آفاق بود كه گفت:

- خدا ذليلشون كنه... ديگه پناهي نداريم...

كه نخلها را بريده بودند و شاخه‌ها را پر كرده بودند و تاريكي سنگين مي‌شد و پوسته‌ي خاكستري، گلهاي مخملي آتش را خفه مي‌كرد.

***

با غرش جرثقيلها و هژده چرخه‌ها از تو رختخواب مي‌پريديم و تازه آفتاب زده بود كه مي‌رفتيم و سايه‌ي ديوار مي‌نشستيم و نگاه مي‌كرديم كه كارگران آبي‌پوش، با كاسكتهاي سفيد آهني كه نور خورشيد را باز مي‌تافت،‌ تو تله بستها وول مي‌خوردند. آفتاب كه پهن مي‌شد، خنكاي صبح را مي‌مكيد. حالا ديوار آجري شكري رنگي، رودخانه را از ما بريده بود و زخم زرد رنگ ميدان نفتي پشت خانه‌هاي ما، سرباز كرده بود و دويده بود تو كوچه‌ها و دو رشته لوله‌ي قيراندود، مثل دو مار نر وماده، از حاشيه‌ي انبوه نخلهاي دور دست خزيده بود و آمده بود تو ميدانگاهي و پايه‌هاي چوبي ماليده به نفت، مثل چوبه‌هاي دار، جابه‌جا تو خيابان بزرگ شهر كوچك ما نشسته بود و گازركها، رو سيمها مي‌لرزيدند و دولخ كه مي‌شد خاك زرد را لوله مي‌كرد و به هوا مي‌برد و به سر و رومان مي‌ريخت وهنوز زير بناي مخزن پنجمي را بتون نريخته بودند كه پيشين يك روز پاييزي آمدند و به همه پيغام دادند كه عصر همان‌روز تو قهوه‌خانه‌ي لب شط باشند و شب كه پدرم از قهوه‌خانه برگشت، لب و لوچه‌اش آويزان بود و به خواج توفيق كه ازش پرسيد «چه بود» گفت «ميخوان خونه‌ها رو خراب كنن... ميگن برا اداره بازم زمين مي‌خوان...» ومن خيال كردم كه ميدانگاهي جوع دارد و دهان نفتي خود را باز كرده است كه ريزه ريزه شهر را ببلعد و پدرم آن شب نه «انوار» خواند و نه «اسرار قاسمي» و مادرم از تو يخدان نيمتنه‌ي پشمي مرا بيرون كشيده بود و جلو لامپا نشسته بود و سوزن مي‌زد كه پاييز سر رسيده بود و باد موذي آزار مي‌داد و مدام هوهوي نخلهاي دوردست بود و غرش رودخانه، كه سيلابهاي پاييزي گل‌آلودش كرده بود و ديواره‌ي شكري رنگ آجري و مخزنهاي فيلي رنگ و دگلها و سيمهاي خاردار و شيرواني‌هاي اخرايي رنگ، آن را از ما بريده بود.

***

آمده بودند و «نوروز» را برده بودند نظميه. نوروز، دسته‌ي جوغن را برداشته بود و افتاده بود به جانشان كه چرا آمده‌اند و خانه‌هاي ما را اندازه مي‌گيرند. نوروز را كه بردند، همه بهتشان زد. موسي سرميداني، كارد را از پر كمرش بيرون كشيد وانداخت تو صندوقخانه.

بارها كه با پدرم رفته بودم قهوه‌خانه‌ي لب شط، از موسي شنيده بودم كه «هركس به خونه‌هاي ما چپ نيگا بكنه، حواله‌ش با اين كارده» و هر دفعه هم چشمهاش برق زده بود و مشته‌ي كارد را فشرده بود و سبيلش را تاب داده بود و به پشتي تخت تكيه داده بود و ليموناد را از سر بطري سركشيده بود و حالا كارد افتاده بود تو صندوقخانه و سر سرميداني پايين بود و تو قهوه‌خانه آفتابي نمي‌شد.

حالا تمام خيابانهاي شهر كوچك ما رنگ نفت گرفته بود. هرجا كه نگاه مي‌كردي، نقش آج لاستيك ماشين بود كه رو خاك ور‌آمده‌ي آغشته به نفت خيابانها نشسته بود و صبح كه مي‌شد با صداي تكان‌دهنده‌ي «فيدوس»(3) از خواب مي‌پريديم و فيدوس دوم كه فضا را از هم مي‌دريد، كارگران آبي‌پوش با كاسكتهاي فلزي و قابلمه‌هاي غذا از تو خيابان ما مي‌راندند به طرف «اداره» و زير نخلهاي تك افتاده‌ي جلو قهوه‌خانه‌ي لب شط، شده بود يك بازار حسابي و فضاش انباشته بود از بوي زهم ماهي‌ زنده و بوي تند ماهي كباب شده‌ي به ادويه آلوده و عطر ملايم نان خانگي و بوي اسيدي ماست ترشيده و آبگوشت مانده و دل و قلوه‌ي گاو و سبزي پلاسيده.

تو تمام شهر، رشته‌هاي سيم برق دويده بود و به همه‌ي خانه‌ها برق داده بودند، ‌ولي خواج توفيق هنوز كنار لامپا چندك مي‌زد و مي‌نشست به انتظار يدالله و فتح‌الله كه از سر كار بيايند و مرا بفرستد شعبه.

هنوز تكليف خانه‌هاي ما روشن نبود. آمده بودند و اندازه گرفته بودند و گفته بودند «زمستان كه شد، بايد خانه‌ها را خالي كنيد»‌ و اين بود كه پدرم دل و دماغ نداشت و خواج توفيق بعد از كشيدن ترياك بجاي گفتن خاطره‌هاي دور و درازش مي‌رفت تو چرت و آفاق كه پناهگاه نخلستان را از دست داده بود، تو خانه نشسته بود، تا آن شب، كه بوي زمستان مي‌داد، كه لته‌هاي در شكست و بست خورده‌ي خانه‌ي ما ناله كرد و لنگه‌هاش از هم باز شد و شيخ شعيب با اسب راند تو خانه و ...

... بعد كه آفاق چادر را دور كمر سفت كرد و موي نرم شبق مانندش را جمع و جور كرد تو لچك و همراه شيخ شعيب از خانه بيرون زد.

آفاق كه رفت «يدالله رومزي» آمد سراغ پدرم و خواج توفيق. فانوس مركبي را گرفتم و پيشاپيششان راه افتادم. به سردر قهوه‌‌خانه‌ي لب شط، چراغ پرنوري آويزان بود كه نورش سر خورده بود رو پليتهاي موج‌دار حصار انبار اداره و يدالله رومزي، ‌همچنان كه پشت سرم مي‌آمد، انگشت درازش را مي‌كشيد رو موج پليتها و صداش مثل صداي مسلسلي خفه، تو دل شب مي‌نشست و با صداي گنگ رودخانه قاطي مي‌شد.

از قهوه‌خانه كه رد مي‌شديم،‌ تاريكي بود و پارس سگها بود و نخلهاي تك افتاده بود كه نور فانوس مركبي رو تنه‌هاشان ليس مي‌زد و سايه‌ي ماتشان مي‌افتاد رو زمين و ما كه مي‌رفتيم، سايه‌ها، دور تنه‌ها مي‌چرخيد و باد ملايمي بود كه سرشاخه‌ها را به بازي گرفته بود و عطر گس نخلها با بوي نفت قاطي شده بود و از جوي آب كه جست زديم، خانه‌ي «ناصر دواني» بود و همه بودند و سرميداني هم بود،‌ با شرارت رميده‌ي چشمانش و من نشستم كنار گيوه‌ها و قندره‌ها و باد كه گه‌گاه از لاي تركهاي در تو مي‌زد سرماي زمستان را به همراه داشت. سرماي خشك دشتهاي وسيع را كه سنگ مي‌تركاند.

پدرم نشست بالا و لم داد به رختخوابها كه تو چادر شب لفاف بود و خواج توفيق كنارش بود و شير چاي آوردند كه چربي شير لبانم را ليز كرد و گرمي مطبوعش گلوم را غلغلك داد.

پدرم سيگار لف مي‌كشيد. سرميداني جيگاره عراقي مي‌كشيد و سكوت بود و صداي قليان باباخان بود و بوي تنباكوي خوانسار و بعد سرميداني بود كه حرف زد:

- ميدونم كه همه پشت سرم حرف ميزنن،‌ اما مي‌خوام بدونم نوروز رو كه بردن نظميه، كي بالاش دراومد؟

نوروز را كه برده بودند، همه بهتشان زده بود و هيچكس لب نتركانده بود و اين بود كه موسي حساب كار خود را كرده بود.

- ... اگه بالاش درميومدين،‌ اگه اقلن سر و صدا راه مينداختين كه دلم قرص مي‌شد، بقول شما كاردم رو غلاف نمي‌كردم و مي‌ديدين كه همه‌ش قمپز نبوده ومي‌ديدين كه اون فرنگي ديلاغ رو چطوري مثه گوشت قربوني آش و لاش مي‌كردم.

صداي بم پدرم انباشتگي اتاق را خراش داد:

- موسي حق داره... موسي...

يدالله رومزي حرف پدرم را بريد:

- اونوقت خيال نمي‌كرديم كه اينطوري جدي باشه.

ناصر دواني به زبان آمد:

- مرض ريزه ريزه مياد... همه يهو وبا نمي‌گيرن...

و بعد، حرفها تو هم شد و نگاه من از دهان اين به دهان آن مي‌گشت و بعد، نفهميدم چه شد كه موسي سرميداني از جا در رفت و داد كشيد و از جيب جليقه،‌ قرآن كوچكي بيرون آورد و صداي رگدارش زير سقف اتاق، مثل مار زخمي پيچ و تاب خورد:

- اگه مردين به اين سينه‌ي محمد قسم بخورين... د بخورين...

و با دست كوبيد رو قرآن

- اول از همه جلو ميفتم... با همين كارد...

و جلو نيمتنه‌اش را كنار زد و كاردش را از كمر بيرون كشيد.

- اول از همه سر او فرنگي رو من گوش تا گوش مي‌برم... من كجا برم زندگي كنم؟ ... عمري خون جگر خوردم تا اين چارديواري رو درس كرده‌م... د يالا... قسم بخورين... د بخورين.

كه صداي زير عبدي نازك‌كار، ‌انگار آب يخ بود كه تو ديگ آب‌جوش ريخته باشند:

- قسم كه نه!

و عبدي شيربرنجي گفت:

- كفاره داره.

كه موسي وا رفت و همچنان كه مثل گربه‌ي رو چنگ نشسته، ‌رو دو زانو نشسته بود، براق شد، صداش افتاد، كلمات بيخ گلوش غلت خورد و بعد، مثل مهره‌هاي سربي بيرون ريخت:

- ديدين كه موسي نامرد نيس... ديدين كه من نامرد نيسم... حالا ديدين؟...

و عقب كشيد و به متكا تكيه زد و غرغر كرد.

زردي پريده‌اي از بناگوشش تا شقيقه‌اش دويده بود.

لبان كلفتش زير سبيل انبوهش مي‌لرزيد. انگار كه به خودش ناسزا مي‌گفت،‌ انگار كه ورد مي‌خواند و انگار كه چانه‌اش لغوه گرفته بود و تو اتاق گويي خاك مرده پاشيدند و بيرون زوزه‌ي باد بود و بوي شب بود و پدرم سيگار ديگري پيچاند و كونه‌اش را با نوك دندان گرفت و تف كرد و صداي خش‌دارش را رها كرد:

- سي چلتا آدم ريش و سبيل‌دار دور هم جمع شدين كه چي؟... فرسادين دنبال ما كه چي؟... كه...

- موسي حق داره

و اين خواج توفيق بود كه مي‌گفت.

و يدالله رومزي بود كه گفت:

- ميباس حرف همه يكي باشه.

و بعد ناصر دواني بود كه گفت:

- ميباس قسم بخوريم.

و موسي سرميداني بود كه به زبان آمد. اين بار صداش خفه بود.

- پس چرا وقتي قرآن رو در‌آوردم، همه مثل اينكه ماست ترش خورده باشين، لب ورچيدين؟

كه پدرم جابه‌جا شد:

- من يكي حاضرم، تا پاي جونم كه باشه حاضرم.

- قسم بخوريم

- همه ميخوريم

كه بند بند وجود من هم از قسم سرشار شد. اگر خانه‌هامان را خراب مي‌كردند، ‌اگر كبوترخانه‌ام خراب مي‌شد؟... نه!...

دو روز بود كه «دم سفيدها» تخم گذاشته بودند و جفت «حبشي» پوشال مي‌كشيدند و نر «خاني» سر تخم مي‌زد و حالا تو فكر كبوترها بودم و تو فكر كبوترخانه بودم و حرفها تو گوشم بود كه «‌وقتي قرار شد بيان خونه‌ها رو خراب كنن،‌ هيچكدوممون نميريم سركار... همه ميمونيم خونه...»

و...

_ با تبر ميفتيم بجونشون.

- هر كه چپ نيگا كنه با همين كارد چشاشو در ميارم.

و صداها تو هم بود و لبم از چربي شير ليز بود و بوي شب بود كه همراه بوي اسفند سوخته و سرماي گزنده از لاي درزهاي در مي‌خزيد تو و بعد، ‌ناگهان صداي تركيدن گلوله بود و دومي و سومي كه وحشتمان زد و هجوم برديم به در اتاق و ريختيم تو حياط و دويديم به طرف در خانه.

گاوميش ناصر دواني كه زير سايبان بسته بود، ‌رم كرد و بعد نعره كشيد...

ماه آمده بود بالا. بالاي بالا و خيمه زده بود و صداي خروس بود كه انگار ره گم كرده بود و شب بود كه از تيغه‌ي بلند نيمه مي‌گذشت و پوزه مي‌كشيد بسوي بامداد.

***

صبح كه شد، آفتاب كه زد،‌ تك سرد صبحگاهي كه شكست، خروس آمد و دانه به دانه،‌ دانه‌ها را چيد.

معلوم نبود كه كدام شير خورده‌اي رفته بود و «لو» داده بود. پدرم را كه بردند و خواج توفيق را كه بردند، مادرم دويد منزل يدالله رومزي.

آفاق،‌ شب كه رفته بود، هنوز نيامده بود.

يدالله رومزي را برده بودند نظميه، ‌همانطور كه خواج توفيق را برده بودند و پدرم را برده بودند و ناصر دواني را برده بودند و باباخان را... و هنوز پيشين نشده بود كه نورمحمد آمد، با پوزه‌ي باريكش و ني‌ني چشمانش و مادرم اشكش رو گونه‌هاش بود كه حرف نورمحمد را شنيد.

- خواهر به خواج توفيق، يا اگه نيس، به بچه‌هاش بگين كه بيان جسد آفاق رو تحويل بگيرن.

- جسد آفاق؟

- آره خواهر،‌ ديشب، پشت نخلستون تير خورده.

بانو كه تو چرت بود جيغ كشيد، مادرم جيغ كشيد و نورمحمد مثل توره گريخت.

خواج توفيق، صبح فرصت نكرده بود كه دودش را بگيرد و يقين حالا تو نظميه خمار بود.

من رفتم سراغ كبوترهام. بوي فضله‌ي كبوترها با بوي رطوبت قاطي شده بود و تو كبوترخانه گرم بود و ماده‌ي «حبشي» خوابيده بود. يقين تخم گذاشته بود. با سر چوب كوتاهي زدم به پرش كه كنار رود، تا اگر تخم كرده است ببينم. كبوتر بالش را تكان داد و گردن كشيد و پف كرد و با نوك كوتاهش به چوب حمله كرد. خصمانه حمله كرد.

صداي كفش چوبي زن ناصر دواني آمد. از در كوتاه كبوترخانه ساقهاي سبزه و گرفته‌اش را ديدم. يقين چادرش را به كمر بسته بود. گودي پشت زانوهاش پر مي‌شد و خالي مي‌شد و كفش چوبي‌اش صدا مي‌داد. از در كوتاه كبوترخانه ساقهاي گرفته‌اش را ديدم كه مثل قيچي باز و بسته مي‌شدند، كه گودال وسط حياط را دور زدند و رفتند تا ايوان رو‌به‌رو. حالا صدايش هم مي‌آمد:

- خواهر چه خاكي به سر كنم؟... اومدن كلبچه زدن دستش و بردنش.

مادرم گريه مي‌كرد. آرام اشك مي‌ريخت. خواج توفيق را برده بودند،‌ پدرم را برده بودند ومعلوم نبود كه جسد آفاق كجا افتاده است و يدالله و فتح‌الله رفته بودند سر كار كه وقتي شب برگشتند، و اگر خواج توفيق آمد، بفرستد مرا شعبه.

باز به ماده‌ي حبشي ور رفتم. مثل سرب نشسته بود سر جاش. تكان نمي‌خورد. بگمانم تخم گذاشته بود. باز صداي پا آمد. اين بار پاچه‌هاي زير شلواري «بلور»،‌ زن موسي سرميداني، بود كه رو خاك كف حياط كشيده مي‌شد.

زانوهام را به زمين زدم، ‌دستها را ستون كردم و سرم را از كبوترخانه كشيدم بيرون كه ببينم كجا نشسته‌اند.

تو ايوان بودند. بانو نبود. بگمانم مادرم فرستاده بودش كه به يدالله و فتح‌الله خبر بدهد. انگار مادرم حرف مي‌زد، ‌لبهاش كه تكان مي‌خورد. غرش دستگاه مخلوط كننده، ‌صداش را خفه مي‌كرد. خزيدم تو كبوترخانه و اين‌بار، با ماده‌ي «دم سفيد» ور رفتم و هنوز سرگرم كبوترها بودم كه ناگهان جيغ مادرم فضا را شكافت و بعد، جيغ زنها بود كه با هم قاطي شد. از كبوترخانه پريدم بيرون. پشتم گرفت به بالاي چارچوب و تو فكر كمرم بودم كه ديدم يدالله و فتح‌الله جسدي را گذاشته‌اند رو نردبان سبكي و گريه‌كنان گودال وسط حياط را دور مي‌زنند. دويدم. يك رشته موي شبق مانند از زير عباي روي جسد بيرون افتاده بود و مي‌لرزيد. عباي سياه آفاق بود. موي آفاق بود كه برق مي‌زد، كه نرم و مواج بود.

نردبان را گذاشتند تو ايوان، مادرم به سينه‌اش كوفت. بعد زنها بودند و بچه‌ها بودند كه از در خانه‌ي ما هجوم آوردند تو و تا بجنبم كه از ترس بچه‌ها در كبوترخانه را ببندم، خانه‌ي ما پر شده بود آدم و زنها نشسته بودند دور جسد آفاق و به سر و سينه مي‌كوفتند.

حالا آفتاب آمده بود بالا. سايه‌ي دگل ميدانگاهي شكسته بود رو چينه‌ي خانه‌ي ما و بعد شكسته بود رو سر جماعت و انتهاش افتاده بود رو علفهاي خودروي گودال وسط خانه و صداي دستگاه مخلوط كننده بود كه گاه اوج مي‌گرفت و گاه فرو مي‌افتاد.

حالا زير بناي مخزن يازدهمي را بتون مي‌ريختند.

ظهر كه شد پدرم آمد. ازش التزام گرفته بودند كه تا آخر هفته خانه را خالي كند و تا آخر هفته،‌ دو روز ديگر باقي مانده بود.

***

كبوترهام را برده بودم و پرشان را بسته بودم و گذاشته بودمشان زير سبد، تا براشان لانه‌اي درست كنم.

از وقتي كه آفتاب زده بود تا حالا كه ظهر سر مي‌رسيد، ده راه بيشتر آمده بوديم و رفته بوديم و اسباب كشي كرده بوديم و حالا راه آخر بود كه پدرم داشت خرت و پرتها را تو گوني مي‌كرد كه يكي را خودش به دوش بگيرد و يكي را من.

يكهو صداي بولدوزر بلند شد و من ديدم كه چينه‌ي گلي خانه‌ي ما به جلو رانده شد، لرزيد، ‌از هم پاشيد و رو هم ريخت.

پدرم زير لب غر زد:

- بي ايمونا نميذارن تا خالي كنيم.

پوزه‌ي بولدوزر كه بالاي تيغه‌ي پهن و بران بود،‌ به جلو رانده شد و از روي خرابه‌ي ديوار كشيده شد تو خانه.

پدرم گوني را به دوش كشيد و گفت:

- يالا پسرم... يالا راه بيفت.

گوني سنگين بود،‌ به زحمت بلندش كردم و پشتم را زيرش خم كردم و هنوز از در خانه بيرون نرانده بودم كه لانه‌ي كبوترهام مثل حباب كف صابون رو تيغه‌ي صاف و براق بولدوزر از هم پاشيد.

تو كوچه بودم كه نگاهم به آسمان رفت. نمي‌دانم نر سفيد چطور پرش را باز كرده بود و از زير سبد بيرون زده بود و پر كشيده بود تا بالاي خانه‌ي ما كه زنجيرهاي پهن بولدوزر مي‌كوبيدش.

گوني را گذاشتم زمين و كبوتر را نگاه كردم كه بال‌هاش را خواباند و قيقاج آمد تا بالاي خرابه‌هاي خانه‌ي‌ ما، بعد اوج گرفت و دور زد و دور زد. انگار كه خانه را نمي‌شناخت و انگار كه سرگردان بود. سوت كشيدم. صفير سوتم را شناخت، آمد پايين، گردن كشيد، پرپر كرد و بعد،‌ ناگهان اوج گرفت و رفت بالا و بالاتر،‌ تا آنجا كه با آبي آسمان درهم شد.

ته كوچه را نگاه كردم،‌ پدرم را نديدم. او رفته بود و من مانده بودم با بار سنگيني كه بايستي به دوش مي‌كشيدم.


(1) پوسته: پناهگاه قايق
(2) تشاله: نوعي قايق
(3) فيدوس: سوت كارخانه

* * *

احمد اعطا (محمود) در 4 دي 1310 در اهواز متولد شد. اين نويسنده‌ي توانا در بيش از چهل و پنج سال فعاليت ادبي خود، خطه‌ي جنوب و خوزستان را در داستان‌هايش به زيبايي تصوير كرد. معروفترين رمان او "همسايه‌ها"، در زمره‌ي آثار برجسته‌ي ادبيات معاصر ايران شمرده مي‌شود. از ديگر آثار او مي‌توان رمان "زمين سوخته" را نام برد كه فضاي اهواز جنگزده را به خوبي توصيف مي‌كند.
وي در 12 مهر 1381 پس از يك دوره‌ي طولاني بيماري در تهران درگذشت.

برگرفته از وبسایت سخن

شعر امروز - کار ایران با خداست - مستزادی از بهار که در زمان استبداد محمدعلیشاهی سروده شد

با شه ایران ز آزادی سخن گفتن خطاست                          کار ایران با خداست

مذهب شاهنشه ایران ز مذهب ها جداست                       کار ایران با خداست

شاه مست و شیخ مست و شحنه مست و میر مست         مملکت رفته ز دست

هر دم از دستانِ مستان فتنه و غوغا به پاست                    کار ایران با خداست

مملکت کشتی، حوادث بحر و استبداد خَس                       ناخدا عدل است و بس

کار پاس کشتی و کشتی نشین با ناخداست                     کار ایران با خداست

پادشه خود را مسلمان خواند و سازد تباه                          خون جمعی بی گناه

ای مسلمانان در اسلام این ستم ها کی رواست؟               کار ایران با خداست

باش تا خود سوی ری تازد ز آذربایجان                               حضرت ستّارخان

آن که توپش قلعه کوب و خنجرش کشور گشاست                کار ایران با خداست

باش تا بیرون ز رشت آید سپهدار سترگ                            فرّ دادار بزرگ

آن که گیلان ز اهتمامش رشک اقلیم بقاست                      کار ایران با خداست

باش تا از اصفهان صمصام حق گردد پدید                           نامِ حق گردد پدید

تا ببینیم آن که سر ز احکام حق پیچد کجاست؟                  کار ایران با خداست

خاک ایران، بوم و برزن از تمدن خورد آب                             جز خراسان خراب

هر چه هست از قامت ناساز بی اندام ماست                    کار ایران با خداست

دیدنی های جهان - آنتالیا در ترکیه

       برای کسانی مانند من که پول رفتن به شهر ساحلی آنتالیا را ندارند دیدن عکسهایش مصداق وصف عیش نصف عیش است.

یک ترانه یک خاطره - باج با صدای ستار

می سوزم و می سوزم با زخم تو می سازم

با هر غزل چشمت من قــافیه می بـــــازم

پیش از تو فقط شعــرم معراج غرورم بود

ای از همه بالاتر! اینک به تو می نــازم

این سفره ی خالـی را ،تو نان غزل دادی

ای پربرکت گنــدم من از تو می آغــــــــازم

من اهــل زمین بـودم فـــــــــواره نشین بودی

با دست تــــــــــو پیـدا شد بال همه پـــــــــروازم

از شبنـم هر لالـــــــــــــــه اسب و کوزه پر کـــــردم

با عشق تو را دیدن،تـــا اوج تــــو می تـــــــــــــــــازم

هیهــــــــــــــــای مرا بشنو! اسب و من و دل خستــه

من چــــــاووش بی خویشـــــــم با هق هق آوازم

راه سفر عاشق از گردنــــــــــــــــــه بندان پر

نامردم اگر از خون،این بــــاج نپردازم

برای دانلود به این نشانی بروید :http://www.massoudart.blogfa.com/cat-43.aspx

ديدني هاي ايران - درياچه ي كيو خرم آباد

دریاچه کیو در شمال غرب شهر خرم آباد قرار گرفته‌است.مساحت دریاچه هفت هکتار و عمق آن بین سه تا هفت متر است.این دریاچه از ارزشهای توریستی درون شهری برخوردار بوده و همچنین زیستگاهی مناسب برای جانوران آبزی و پرندگان بومی و مهاجر است. کیو در گويش لري مردمان خرم آباد به معنی کبود رنگ و آبی است و دلیل استفاده آن آب زلال و عمیق این دریاچه‌است که به رنگ آبی و نیلی دیده می‌شود.

معرفي يك وبلاگ

اين وبلاگ را حتما ببينيد و لذت ببريد :

http://www.naghashi.blogfa.com/

موضوع : آيين ها و اسطوره هاي ايراني

داستان هفته - داش آكل ازصادق هدايت

    همه اهل شيراز ميدانستند كه داش آكل و كاكارستم ساية يكديگر را با تير ميزدند. يكروز داش آكل روي سكوي قهوه خانة دو ميلي چندك زده بود، همانجا كه پاتوغ قديميش بود. قفس كركي كه رويش شلة سرخ كشيده بود. پهلويش گذاشته بود و با سرانگشتش يخ را دور كاسة آبي ميگردانيد. ناگاه كاكارستم از در درآمد، نگاه تحقير آميزي باو انداخت و همينطور كه دستش بر شالش بود رفت روي سكوي مقابل نشست. بعد رو كرد به شاگرد قهوه چي و گفت:

«به به بچه، يه يه چاي بيار بينيم.»

داش آكل نگاه پرمعني بشاگرد قهوه چي انداخت، بطوريكه او ماستها را كيسه كرد و فرمان كاكا را نشنيده گرفت. استكانها را از جام برنجي در ميآورد و در سطل آب فرو ميبرد، بعد يكي يكي خيلي آهسته آنها را خشك ميكرد. از مالش حوله دور شيشة استكان صداي غژ غژ بلند شد.

كاكا رستم از اين بي اعتنائي خشمگين شد، دوباره داد زد: «مه مه مگه كري! به به تو هستم؟!»

شاگرد قهوه چي با لبخند مردد به داش آكل نگاه كرد و كاكا رستم از ما بين دندانهايش گفت:

«ار ـ واي شك كمشان، آنهائي كه ق ق قپي پا ميشند اگ لولوطي هستند ا ا امشب ميآيند، و په په پنجه نرم ميك كنند!»

داش آكل همينطور كه يخ را دور كاسه مي‌گردانيد و زير چشمي وضعيت را ميپائيد خندة گستاخي كرد كه يك رج دندانهاي سفيد محكم از زير سبيل حنا بستة او برق زد و گفت:

«بيغيرتها رجز ميخوانند، آنوقت معلوم ميشود رستم صولت وافندي پيزي كيست.»

همه زدند خنده، نه اينكه به گرفتن زبان كاكا رستم خنديدند، چون ميدانستند كه او زبانش مي‌گيرد، ولي داش آكل در شهر مثل گاو پيشاني سفيد سرشناس بود و هيچ لوطي پيدا نميشد كه ضرب شستش را نچشيده باشد، هر شب وقتيكه توي خانة ملا اسحق يهودي يك بطر عرق دو آتشه را سر مي كشيد و دم محلة سر دزك ميايستاد، كاكا رستم كه سهل بود، اگر جدش هم ميآمد لنگ ميانداخت. خود كاكا هم ميدانست كه مرد ميدان و حريف دانش آكل نيست، چون دوباره از دست او زخم خورده بود و سه چهار بار هم روي سينه اش نشسته بود. بخت برگشته چند شب پيش كاكا رستم ميدان را خالي ديده بود و گرد و خاك ميكرد. داش آكل مثل اجا معلق سر رسيد و يكمشت مثل بارش كرده، باو گفته بود:

«كاكا، مردت خانه نيست. معلوم ميشه كه يك بست وافور بيشتر كشيدي، خوب شنگلت كرده. ميداني چييه، اين بي غيرت بازيها، اين دون بازيها را كنار بگذار، خودت را زده اي به لاتي، خجالت هم نميكشي؟ اينهم يكجور گدائي است كه پيشة خودت كرده اي، هر شبة خدا جلو را مردم را ميگيري؟ به پورياي ولي قسم اگر دو مرتبه بد مستي كردي سبيلت را دود ميدهم، با بركة همين قمه دو نيمت مي كنم.»

آنوقت كاكا رستم دمش را گذاشت روي كولش و رفت، اما كينة داش آكل را بدلش گرفته بود و پي بهانه مي گشت تا تلافي بكند.

از طرف ديگر داش آكل را همة اهل شيراز دوست داشتند. چه او در همان حال كه محلة سردزك را قرق ميكرد، كاري به كار زنها و بچه ها نداشت، بلكه بر عكس با مردم به مهرباني رفتار ميكرد و اگر اجل برگشته اي با زني شوخي ميكرد يا به كسي زور مي گفت، ديگر جان سلامت از دست داش آكل بدر نميبرد. اغلب ديده ميشد كه داش آكل از مردم دستگيري ميكرد، بخشش مينمود و اگر دنگش ميگرفت بار مردم را بخانه شان ميرسانيد.

ولي بالاي دست خودش چشم نداشت كس ديگر را ببيند، آن هم كاكا رستم كه روزي سه مثقال ترياك ميكشيد و هزار جور بامبول ميزد. كاكا رستم از اين تحقيري كه در قهوه خانه نسبت باو شد مثل برج زهر مار نشسته بود، سبيلش را ميجويد و اگر كاردش مي‌زدند خونش در نمي‌آمد. بعد از چند دقيقه كه شليك خنده فروكش كرد همه آرام شدند مگر شاگرد قهوه چي كه با رنگ تاسيده پيرهن يخه حسني، شبكلاه و شلوار دبيت دستش را روي دلش گذاشته بود و از زور خنده پيچ و تاب ميخورد و بيشتر سايرين به خندة او ميخنديدند. كاكا رستم از جا در رفت، دست كرد قندان بلور تراش را برداشت براي سر شاگرد قهوه چي پرت كرد. ولي قندان به سمار خورد و سماور از بالاي سكو به با قوري بزمين غلطيد و چندين فنجان را شكست. بعد كاكا رستم بلند شد با چهرة برافروخته از قهوه خانه بيرون رفت.

قهوه چي با حال پريشان سمار را وارسي كرد گفت:

«رستم بود و يكدست اسلحه، ما بوديم و همين سماور لكنته.»

اين جمله را با لحن غم انگيزي ادا كرد، ولي چون در آن كنايه به رستم زده بود، بدتر خنده شدت كرد. قهوه چي از زور پيسي بشاگردش حمله كرد، ولي داش آكل با لبخند دست كرد، يك كيسه پول از جيبش در آورد، آن ميان انداخت.

قهوه چي كيسه را برداشت، وزن كرد و لبخند زد.

درين بين مردي با پستك مخمل، شلوار گشاد، كلاه نمدي كوتاه سراسيمه وارد قهوه خان شد، نگاهي به اطراف انداخت، رفت جلو داش آكل سلام كرد و گفت:

«حاجي صمد مرحوم شد.»

داش آكل سرش را بلند كرد و گفت:

«خدا بيامرزدش!»

«مگر شما نميدانيد وصيت كرده.»

«منكه مرده خور نيستم. برو مرده خورها را خبر كن.»

«آخر شما را وكيل و وصي خودش كرده...»

مثل اينكه ازين حرف چرت داش آكل پاره شد، دوباره نگاهي بسر تا پاي او كرد، دست كشيد روي پيشانيش، كلاه تخم مرغي او پس رفت و پيشاني دورنگه او بيرون آمد كه نصفش از تابش آفتاب سوخته و قهوه اي رنگ شده بود و نصف ديگرش كه زير كلاه بود سفيد مانده بود. بعد سرش را تكان داد، چپق دسته خاتم خودش را در آورد، بآهستگي سر آنرا توتون ريخت و با شستش دور آنرا جمع كرد. آتش زد و گفت:

«خدا حاجي را بيامرزد، حالا كه گذشت، ولي خوب كاري نكرد، ما را توي دغمسه انداخت. خوب، تو برو، من از عقب ميآيم.»

كسيكه وارد شده بود پيشكار حاجي صمد بود و با گامهاي بلند از در بيرون رفت.
داش آكل سه گره‌اش را در هم كشيد، با تفنن بچپقش پك ميزد و مثل اين بود كه ناگهان روي هواي خنده و شادي قهوه خانه از ابرهاي تاريك پوشيده شد. بعد از آنكه داش آكل خاكستر چپقش را خالي كرد، بلند شد قفس كرك را بدست شاگرد قهوه چي سپرد و از قهوه خانه بيرون رفت.

هنگاميكه داش آكل وارد بيروني حاجي صمد شد، ختم را ورچيده بودند، فقط چند نفر قاري و جزوه كش سرپول كشمكش داشتند. بعد از اينكه چند دقيقه دم حوض معطل شد، او را وارد اطاق بزرگي كردند كه ارسي‌هاي آن رو به بيروني باز بود. خانم آمد پشت پرده و پس از سلام و تعارف معمولي داش آكل روي تشك نشست و گفت:

«خانم سر شما سلامت باشد، خدا بچه هايتان را به شما ببخشد.»

خانم با صداي گرفته گفت:

«همان شبي كه حال حاجي بهم خورد، رفتند امام جمعه را سر بالينش آوردند و حاجي در حضور همة آقايان شما را وكيل و وصي خودش معرفي كرد، لابد شماحاجي را از پيش ميشناختيد؟»

«ما پنج سالي پيش در سفر كازرون باهم آشنا شديم.»

«حاجي خدا بيامرز هميشه مي گفت اگر يكنفر مرد هست فلاني است.»

«خانم، من آزادي خودم را از همه چيز بيشتر دوست دارم، اما حالا كه زير دين مرده رفته ام، بهمين تيغة آفتاب قسم اگر نمردم بهمة اين كلم بسرها نشان ميدهم.»

بعد همينطور كه سرش را بر گردانيد، از لاي پردة ديگر دختري را با چهرة برافروخته و چشم هاي گيرندة سياه ديد. يكدقيقه نكشيدكه در چشمهاي يكديگر نگاه كردند، ولي آن دختر مثل اينكه خجالت كشيد، پرده را انداخت و عقب رفت. آيا اين دختر خوشگل بود؟

شايد، ولي در هر صورت چشمهاي گيرندة او كار خودش را كرد و حال داش آكل را دگرگون نمود، او سر را پائين انداخت و سرخ شد.

اين دختر مرجان، دختر حاجي صمد بود كه از كنجكاوي آمده بود داش سرشناش شهر و قيم خودشان را ببيند.

داش آكل از روز بعد مشغول رسيدگي به كارهاي حاجي شد، با يكنفر سمسار خبره، دو نفر داش محل و يكنفر منشي همة چيزها را با دقت ثبت و سياهه بر داشت. آنچه زيادي بود در انباري گذاشت. در آنرا مهر و موم كرد، آنچه فروختني بود فروخت، قباله هاي املاك را داد برايش خواندند، طلب هايش را وصول كرد و بدهكاريهايش را پرداخت. همة اينكارها را دو روز و دو شب رو براه شد. شب سوم داش آكل خسته و كوفته از نزديك چهار سوي سيد حاج غريب بطرف خانه اش ميرفت. در راه امام قلي چلنگر باو برخورد و گفت:

«تا حالا دو شب است كه كاكا رستم براه شما بود. ديشب ميگفت يارو خوب ما را غال گذاشت و شيخي را ديد، بنظرم قولش از يادش رفته!»

داش آكل دست كشيد به سبيلش و گفت:

«بي خيالش باش!»

داش آكل خوب يادش بود كه سه روز پيش در قهوه خانة دو ميل كاكا رستم برايش خط و نشان كشيد، ولي از آنجائيكه حريفش را ميشناخت و ميدانست كه كاكا رستم با امامقلي ساخته تا او را از رو ببرند، اهميتي بحرف او نداد، راه خودش را پيش گرفت و رفت. در ميان راه همة هوش و حواسش متوجه مرجان بود، هر چه ميخواست صورت او را از جلو چشمش دور بكند بيشتر و سخت تر در نظرش مجسم ميشد.
داش آكل مردي سي و پنجساله، تنومند ولي بد سيما بود. هر كس دفعة اول او را ميديد قيافه اش توي ذوق ميزد، اما اگر يك مجلس پاي صحبت او مي نشستند يا حكايت هائي كه از دورة زندگي او ورد زبانها بود ميشنيدند، آدم را شيفتة او ميكرد، هرگاه زخمهاي چپ اندر راست قمه كه به صورت او خورده بود نديده ميگرفتند، داش آكل قيافه نجيب و گيرنده اي داشت: چشمهاي ميشي، ابروهاي سياه پرپشت، گونه هاي فراخ، بيني باريك با ريش و سبيل سياه. ولي زخمها كار او را خراب كرده بود، روي گونه ها و پيشاني او جاي زخم قداره بود كه بد جوش خورده بود و گوشت سرخ از لاي شيارهاي صورتش برق ميزد و از همه بدتر يكي از آنها كنار چشم چپش را پائين كشيده بود.

پدر او يكي از ملاكين بزرگ فارس بود زمانيكه مرد همة دارائي او به پسر يكي يكدانه اش رسيد. ولي داش آكل پشت گوش فراخ و گشاد باز بود، به پول و مال دنيا ارزشي نمي گذاشت، زندگيش را بمردانگي و آزادي و بخشش و بزرگ منشي ميگذرانيد. هيچ دلبستگي ديگري در زندگيش نداشت و همة دارائي خودش را به مردم ندار و تنگدست بذل و بخشش ميكرد، يا عرق دو آتشه مينوشيد و سر چهار راه ها نعره ميكشيد و يا در مجالس بزم با يكدسته از دوستان كه انگل او شده بودند صرف ميكرد.

همة معايب و محاسن او تا همين اندازه محدود ميشد، ولي چيزيكه شگفت آور بنظر ميآمد اينكه تاكنون موضوع عشق و عاشقي در زندگي او رخنه نكرده بود، چند بار هم كه رفقا زير پايش نشسته و مجالس محرمانه فراهم آورده بودند او هميشه كناره گرفته بود. اما از روزيكه وكيل و وصي حاجي صمد شد و مرجان را ديد، در زندگيش تغيير كلي رخ داد، از يكطرف خودش را زير دين مرده ميدانست و زير بار مسئوليت رفته بود، از طرف ديگر دلباختة مرجان شده بود. ولي اين مسئوليت بيش از هر چيز او را در فشار گذاشته بود ـ كسي كه توي مال خودش توپ بسته بود و از لاابالي گري مقداري از دارائي خودش را آتش زده بود، هر روز از صبح زود كه بلند ميشد بفكر اين بود كه درآمد املاك حاجي را زيادتر بكند. زن و بچه هاي او را در خانة كوچكتر برد، خانه شخصي آنها را كرايه داد، براي بچه هايش معلم سرخانه آورد، دارائي او را بجريان انداخت و از صبح تا شام مشغول دوندگي و سركشي بعلاقه و املاك حاجي بود.

ازين به بعد داش آكل شبگردي و قرق كردن چهار سو كناره گرفت. ديگر با دوستانش جوششي نداشت و آن شور سابق از سرش افتاد. ولي همة داشها و لاتها كه با او همچشمي داشتند به تحريك آخوندها كه دستشان از مال حاجي كوتاه شده بود، دو به دستشان افتاده براي داش آكل لغز ميخواندند و حرف او نقل مجالس و قهوه خانه ها شده بود. در قهوه خانه پاچنار اغلب توي كوك داش آكل ميرفتند و گفته ميشد:

«داش آكل را ميگوئي؟ دهنش ميچاد، سگ كي باشد؟ يارو خوب دك شد، در خانه حاجي موس موس ميكند، گويا چيزي ميماسد، ديگر دم محلة سر دزك كه ميرسد دمش را تو پاش ميگيرد و رد ميشود.

كاكا رستم به عقده اي كه در دل داشت با لكنت زبانش ميگفت:

«سر پيري معركه گيري! يارو عاشق دختر حاجي صمد شده! گزليكش را غلاف كرد! خاك تو چشم مردم پاشيد. كتره اي چو انداخت تا وكيل حاجي شد و همة املاكش را بالا كشيد. خدا بخت بدهد.»

ديگر حناي داش آكل پيش كسي رنگ نداشت و برايش تره هم خورد نميكردند. هر جا كه وارد ميشد در گوشي با هم پچ و پچ ميكردند و او را دست ميانداختند. داش آكل از گوشه و كنار اين حرفها را ميشنيد ولي بروي خودش نميآورد و اهميتي هم نميداد، چون عشق مرجان بطوري در رگ و پي او ريشه دوانيده بود كه فكر و ذكري جز او نداشت.

شبها از زور پريشاني عرق مينوشيد و براي سرگرمي خودش يك طوطي خريده بود. جلو قفس مي نشست و با طوطي درد دل ميكرد. اگر داش آكل خواستگاري مرجان را ميكرد البته مادرش مرجان را بروي دست باو ميداد. ولي از طرف ديگر او نميخواست كه پاي بند زن و بچه بشود، ميخواست آزاد باشد، همان طوريكه بار آمده بود. بعلاوه پيش خودش گمان مي كرد هرگاه دختري كه باو سپرده شده بزني بگيرد. نمك بحرامي خواهد بود. از همه بدتر هر شب صورت خودش را در آينه نگاه ميكرد، جاي جوش خوردة زخمهاي قمه، گوشة چشم پائين كشيده خودشرا برانداز ميكرد، و با آهنگ خراشيده اي بلند بلند ميگفت:

«شايد مرا دوست نداشته باشد! بلكه شوهر خوشگل و جوان پيدا بكند... نه، از مردانگي دور است... او چهارده سال دارد و من چهل سالم است... اما چه بكنم؟ اين عشق مرا ميكشد... مرجان.... تو مرا كشتي.... به كه بگويم؟ مرجان.... عشق تو مرا كشت...! »

اشك در چشمهايش جمع و گيلاس روي گيلاس عرق مينوشيد. آنوقت با سر درد همينطور كه نشسته بود خوابش ميبرد.

ولي نصب شب، آنوقتي كه شهر شيراز با كوچه هاي پر پيچ و خم، باغهاي دلگشا و شراب هاي ارغوانيش بخواب ميرفت، آن وقتيكه ستاره ها آرام و مرموز بالاي آسمان قيرگون به هم چشمك ميزدند. آن وقتيكه مرجان با گونه هاي گلگونش در رختخواب آهسته نفس ميكشيد و گذارش روزانه از جلوي چشمش ميگذشت، همانوقت بود كه داش آكل حقيقي، داش آكل طبيعي با تمام احساسات و هوا و هوس، بدون رودر بايستي از تو قشري كه آداب و رسوم جامعه بدور او بسته بود، از توي افكاري كه از بچگي باو تلقين شده بود، بيرون ميآمد و آزادانه مرجان را تنگ در آغوش مي كشيد، تپش آهسته قلب، لبهاي آتشي و تن نرمش را حس ميكرد و از روي گونه هايش بوسه ميزد. ولي هنگاميكه از خواب مي پريد، بخودش دشنام ميداد، به زندگي نفرين ميفرستاد و مانند ديوانه ها در اطاق بدور خودش مي گشت، زير لب با خودش حرف ميزد و باقي روز را هم براي اين كه فكر عشق را در خودش بكشد به دوندگي و رسيدگي بكارهاي حاجي ميگذرانيد.

هفت سال بهمين منوال گذشت، داش آكل از پرستاري و جانفشاني دربارة زن و بچة حاجي ذره اي فرو گذار نكرد. اگر يكي از بچه هاي حاجي ناخوش ميشد شب و روز مانند يك مادر دلسوز بپاي او شب زنده داري مي كرد، و به آنها دلبستگي پيدا كرده بود، ولي علاقة او به مرجان چيز ديگري بود و شايد همان عشق مرجان بود كه او را تا اين اندازه آرام و دست آموز كرده بود. درين مدت همة بچه هاي حاجي صمد از آب و گل در آمده بودند.

ولي، آنچه كه نبايد بشود شد و پيش آمد مهم روي داد : براي مرجان شوهر پيدا شد، آنهم شوهري كه هم پيرتر و هم بدگل تر از داش آكل بود. ازين واقعه خم بابروي داش آكل نيامد، بلكه برعكس با نهايت خونسردي مشغول تهية جهاز شد و براي شب عقدكنان جشن شاياني آماده كرد. زن و بچة حاجي را دوباره بخانه شخصي خودشان برد و اطاق بزرگ ارسي دار را براي پذيرائي مهمانهاي مردانه معين كرد، همة كله گنده ها، تاجرها و بزرگان شهر شيراز درين جشن دعوت داشتند.

ساعت پنج بعد از ظهر آنروز، وقتيكه مهمانها گوش تا گوش دور اطاق روي قاليها و قاليچه هاي گرانبها نشسته بودند و خوانچه هاي شيريني و ميوه جلو آنها چيده شده بود، داش آكل با همان سر و وضع داشي قديمش، با موهاي پاشنه نخواب شانه كرده، ار خلق راه راه، شب بند قداره، شال جوزه گره، شلوار دبيت مشكي، ملكي كار آباده و كلاه طاسولة نو نوار وارد شد. سه نفر هم با دفتر و دستك دنبال او وارد شدند. همه مهمانها بسر تا پاي او خيره شدند. داش آكل با قدمهاي بلند جلو امام جمعه رفت، ايستاد و گفت:

«آقاي امام، حاجي خدا بيامرز وصيت كرد و هفت سال آزگار ما را توي هچل انداخت. پسر از همه كوچكترش كه پنج ساله بود حالا دوازده سال دارد. اينهم حساب و كتاب دارائي حاجي است. (اشاره كرد به سه نفري كه دنبال او بودند.) تا بامروز هم هرچه خرج شده با مخارج امشب همه را از جيب خود داده ام. حالا ديگر ما به سي خودمان آنها هم به سي خودشان!»

تا اينجا كه رسيد بغض گلويش را گرفت، سپس بدون اينكه چيزي بيفزايد يا منتظر جواب بشود، سرش را زير انداخت و با چشم هاي اشك آلود از در بيرون رفت. در كوچه نفس راحتي كشيد، حس كرد كه آزاد شده و بار مسئوليت از روي دوشش برداشته شده، ولي دل او شكسته و مجروح بود. گامهاي بلند و لاابالي بر ميداشت، همينطور كه ميگذشت خانة ملا اسحق عرق كش جهود را شناخت، بي درنگ از پله هاي نم كشيدة آجري آن داخل حياط كهنه و دود زده اي شد كه دور تا دورش اطاقهاي كوچك كثيف با پنجرة هاي سوراخ سوراخ مثل لانة زنبور داشت و روي آن حوض خزه سبز بسته بود. بوي ترشيده، بوي پرك و سردابه هاي كهنه در هوا پراكنده بود. ملا اسحق لاغر با شبكلاه چرك و ريش بزي و چشمهاي طماع جلو آمد، خندة ساختگي كرد.

داش آكل بحالت پكر گفت:

«جون جفت سبيلهايت يك بتر خوبش را بده گلويمان را تازه بكنيم.»

ملا اسحق سرش را تكان داد، از پلكان زير زمين پائين رفت و پس از چند دقيقه با يك بتري بالا آمد. داش آكل بتري را از دست او گرفت، گردن آنرا بجرز ديوار زد سرش پريد، آنوقت تا نصف آن را سر كشيد، اشك در چشمهايش جمع شد، جلو سرفه اش را گرفت و با پشت دست دهن خود را پاك كرد پسر ملا اسحق كه بچة زردنبوي كثيفي بود، با شكم بالا آمده و دهان باز و مفي كه روي لبش آويزان بود، بداش آكل نگاه مي كرد، داش آكل انگشتش را زد زير در نمكداني كه در طاقچة حياط بود و در دهنش گذاشت.

ملا اسحق جلو آمد، دوش داش آكل زد و سر زباني گفت:

«مزة لوطي خاك است!»

بعد دست كرد زير پارچة لباس او و گفت:

«اين چيه كه پوشيدي؟ اين ارخلق حالا دور افتاده. هر وقت نخواستي من خوب ميخرم.»

داش آكل لبخند افسرده اي زد، از جيبش پولي در آورد، كف دست او گذاشت و از خانه بيرون آمد. تنگ غروب بود. تنش گرم و فكرش پريشان بود و سرش درد ميكرد. كوچه ها هنوز در اثر باران بعد از ظهر نمناك و بوي كاه گل و بهار نارنج در هوا پيچيده بود، صورت مرجان، گونه هاي سرخ، چشم هاي سياه و مژه هاي بلند با چتر زلف كه روي پيشاني او ريخته بود محو و مرموز جلو چشم داش آكل مجسم شده بود. زندگي گذشتة خود را بياد آورد، ياد گارهاي پيشين از جلو او يك بيك رد ميشدند. گردشهائي كه با دوستانش سر قبر سعدي و بابا كوهي كرده بود بياد آورد، گاهي لبخند ميزد، زماني اخم ميكرد، ولي چيزيكه برايش مسلم بود اينكه از خانة خودش ميترسيد، آن وضعيت برايش تحمل ناپذير بود، مثل اين بود كه دلش كنده شده بود، ميخواست برود دور بشود. فكر كرد بازهم امشب عرق بخورد و با طوطي درد دل بكند! سرتاسر زندگي برايش كوچك و پوچ و بي معني شده بود. درين ضمن شعري بيادش افتاد، از روي بي حوصلگي زمزمه كرد:

«به شب نشيني زندانيان برم حسرت،

كه نقل مجلسشان دانه هاي زنجير است»

آهنگ ديگري بياد آورد، كمي بلندتر خواند:

«دلم ديوانه شد، اي عاقلان، آريد زنجيري،

كه نبود چاره ديوانه جز زنجير تدبيري!»

اين شعر را با لحن نا اميدي و غم و غصه خواند، اما مثل اينكه حوصله اش سر رفت، يا فكرش جاي ديگر بود خاموش شد.

هوا تاريك شده بود كه داش آكل دم محله سردزك رسيد. اينجا همان ميدانگاهي بود كه پيشتر وقتي دل ودماغ داشت آنجا را قرق ميكرد و هيچكس جرأت نميكرد جلو بيايد. بدون اراده رفت روي سكوي سنگي جلو در خانه اي نشست، چپقش را در آورد چاق كرد، آهسته ميكشيد، بنظرش آمد كه اينجا نسبت به پيش خراب تر شده، مردم به چشم او عوض شده بودكرد، جلو آمد و گفت:

«خ خ خيلي وقته ديگ ديگه اي اين طرفهاپه په پيدات نيست!... اام شب خاخاخانة حاجي عع عقد كنان است، مك تو تو را راه نه نه...»

داش آكل حرفش را بريد:ند، همانطوريكه خود او شكسته و عوض شده بود چشمش سياهي ميرفت، سرش درد ميكرد، ناگهان ساية تاريكي نمايان شد كه از دور بسوي او ميآمد و همينكه نزديك شد گفت:

«لو لو لوطي را شه شب تار ميشناسه.»

داش آكل كاكا رستم را شناخت، بلند شد، دستش را به كمرش زد، تف بر زمين انداخت و گفت:

«ارواي باباي بيغيرتت، تو گمان كردي خيلي لوطي هستي، اما تو بميري روي زمين سفت نشاشيدي!»

كاكا رستم خندة تمسخر آميزي

«خدا ترا شناخت كه نصف زبانت داد، آن نصف ديگرش را هم من امشب ميگيرم.»

دست برد قمة خود را بيرون كشيد. كاكا رستم هم مثل رستم در حمام قمه اش را بدست گرفت. داش آكل سر قمه اش را بزمين كوبيد، دست بسينه ايستاد و گفت:

«حالا يك لوطي ميخواهم كه اين قمه را از زمين بيرون بياورد!»

كاكا رستم ناگهان باو حمله كرد، ولي داش آكل چنان به مچ دست او زد كه قمه از دستش پريد. از صداي آنها دسته اي گذرنده بتماشا ايستادند، ولي كسي جرأت پيش آمدن يا ميانجيگري را نداشت.

داش آكل با لبخند گفت:

«برو، برو بردار، اما بشرط اينكه اين دفعه غرس تر نگهداري، چون امشب ميخواهم خرده حسابهايمانرا پاك بكنم!»

كاكا رستم با مشت هاي گره كرده جلو آمد، و هر دو بهم گلاويز شدند. تا نيمساعت روي زمين ميغلطيدند، عرق از سرو رويشان ميريخت، ولي پيروزي نصيب هيچكدام نميشد. در ميان كشمكش سر داش آكل بسختي روي سنگفرش خورد، نزديك بود كه از حال برود. كاكا رستم هم اگر چه بقصد جان ميزد ولي تاب مقاومتش تمام شده بود. اما در همينوفت چشمش به قمة داش آكل افتاد كه در دسترس او واقع شده بود، با همة زور و توانائي خودش آنرا از زمين بيرون كشيد و به پهلوي داش آكل فرو برد. چنان فرو كه دستهاي هر دوشان از كار افتاد.

تماشاچيان جلو دويدند و داش آكل را به دشواري از زمين بلند كردند، چكه هاي خون از پهلويش بزمين ميريخت. دستش را روي زخم گذاشت، چند قدم خودش را كنار ديوار كشانيد، دوباره به زمين خورد بعد او را برداشته روي دست بخانه اش بردند.

فردا صبح همينكه خبر زخم خوردن داش آكل بخانة حاجي صمد رسيد، ولي خان پسر بزرگش به احوالپرسي او رفت. سربالين داش آكل كه رسيد ديد او با رنگ پريده در رختخواب افتاده، كف خونين از دهنش بيرون آمده و چشمانش تار شده، به دشواري نفس مي كشيد. داش آكل مثل اينكه در حال اغما او را شناخت، با صداي نيم گرفته لرزان گفت:

«در دنيا... همين طوطي.... داشتم... جان شما... جان طوطي... او را بسپريد... به...»

دوباره خاموش شد، ولي خان دستمال ابريشمي را در آورد، اشك چشمش را پاك كرد. داش آكل از حال رفت و يكساعت بعد مرد.

همة اهل شيراز برايش گريه كردند.

ولي خان قفس طوطي را برداشت و به خانه برد.

عصر همان روز بود، مرجان قفس طوسي را جلوش گذاشته بود و به رنگ آميزي پروبال، نوك برگشته و چشمهاي گرد بي حالت طوطي خيره شده بود. ناگاه طوطي با لحن داشي ـ با لحن خراشيده اي گفت:

«مرجان... مرجان... تو مرا كشتي.... به كه بگويم... مرجان.... عشق تو... مرا كشت.»

اشك از چشمهاي مرجان سرازير شد.

شعر امروز - مرثیه ای برای جهانگیر خان صوراسرافیل از دهخدا

      زمانى که در سوم تیرماه 1287 خورشیدی مجلس به فرمان محمدعلیشاه به توپ بسته شد، جهانگیرخان صوراسرافیل معروف به جهانگیرخان شیرازی روزنامه‌نگار دوره مشروطیت ایران که روزنامه صوراسرافیل را با سرمایه میرزا قاسم‌خان تبریزی و همکاری میرزا علی‌اکبرخان قزوینی (دهخدا) منتشر می‌کرد و با مقالات تندی که علیه محمدعلی‌شاه می‌نوشت بسیار مورد توجه مردم بود، نیز دستگیر شد و در حضور خود محمدعلیشاه در باغشاه به دار آویخته شد.

علامه دهخدا بعدها روزنامه «صوراسرافیل» را در خارج از کشور و با همکاری تقی‌زاده نشر داد. دهخدا در شماره اول صوراسرافیل در تبعید که در ایوردن سوئیس منتشرشده، می‌نویسد:‏ «در روز 22 جمادی‌الاولی 1326 هـ. ق. مرحوم میرزا جهانگیرخان شیرازی رحمه‌الله علیه، یکی از دو مدیر صوراسرافیل را قزاق‌های محمدعلی شاه دستگیر کرده، به باغ شاه بردند و در 24 همان ماه در همانجا او را به طناب خفه کردند. بیست و هفت هشت روز دیگر چند تن از آزادیخواهان و ازجمله مرا از ایران تبعید کردند و پس از چند ماه با خرج مرحوم مبرور ابوالحسن‌خان معاضدالسلطنه پیرنیا بنا شد در «ایوردن» سوئیس روزنامه صوراسرافیل طبع شود. در همان اوقات شبی مرحوم میرزاجهانگیرخان را به خواب دیدم در جامه‌ای سپید (که عادةً در طهران در بر داشت) و به من گفت: «چرا نگفتی او جوان افتاد!» من از این عبارت چنین فهمیدم که می‌گوید: چرا مرگ مرا در جایی نگفته یا ننوشته‌ای؟ و بلافاصله در خواب این جمله به خاطر من آمد: «یاد آر ز شمع مرده یاد آر!» در این‌حال بیدار شدم و چراغ را روشن کردم و تا نزدیک صبح سه قطعه از مسمط یاد آر ز شمع مرده یاد آر! را ساختم و فردا گفته‌های شب را تصحیح کرده دو قطعه دیگر بر آن افزودم و در شمارۀ سوم صوراسرافیل منطبعۀ «ایوردن سویس» چاپ شد.» 

ای مرغ سحر! چو این شب تار
بگذاشت ز سر سیاهكاری،
وز نفحه ی روح بخش اسحار
رفت از سر خفتگان خماری،
بگشود گره ز زلف زرتار
محبوبه ی نیلگون عماری،
یزدان به كمال شد پدیدار
و اهریمن زشتخو حصاری ،
یاد آر ز شمع مرده یاد آر!


ای مونس یوسف اندرین بند!
تعبیر عیان چو شد ترا خواب،
دل پر ز شعف، لب از شكرخند
محسود عدو، به كام اصحاب ،
رفتی برِ یار و خویش و پیوند
آزادتر از نسیم و مهتاب،
زان كو همه شام با تو یكچند
در آرزوی وصال احباب ،
اختر به سحر شمرده یاد آر!


چون باغ شود دوباره خرّم
ای بلبل مستمند مسكین!
وز سنبل و سوری و سپرغم
آفاق، نگار خانه ی چین،
گل سرخ و به رخ عرق ز شبنم
تو داده ز كف زمام تمكین
ز آن نوگل پیشرس كه در غم
ناداده به نار شوق تسكین،
از سردی دی فسرده، یاد آر!


ای همره تیهِ پور عمران
بگذشت چو این سنین معدود،
و آن شاهد نغز بزم عرفان
بنمود چو وعدِ خویش مشهود،
وز مذبح زر چو شد به كیوان
هر صبح شمیم عنبر و عود،
زان كو به گناهِ قوم نادان
در حسرت روی ارض موعود،
بر بادیه جان سپرده ، یاد آر!


چون گشت ز نو زمانه آباد
ای كودك دوره ی طلائی!
وز طاعت بندگان خود شاد
بگرفت ز سر خدا ، خدائی ،
نه رسم ارم ، نه اسم شدّاد،
گِل بست زبان ژاژخائی ،
زان كس كه ز نوك تیغ جلاد
مأخوذ به جرم حق ستائی
تسنیم وصال خورده یاد آر!

دیدنی های جهان - شهر پمپی در ایتالیا

حادثه آنقدر ناگهانی روی داد که همه چیز در شهر به همان حالت که در اثنای زندگی روزمره بود دست نخورده ماند و امروز دقیقا به همان گونه که دو هزار سال پیش بودند باقی است. گویی زمان منجمد شده است.

 این شهر نیز به وسیله انفجارهای آتشفشانی کوه «وزوو» نابود شد آتشفشان وزوو سمبل کشور ایتالیا و قبل از آن نشانه شهر ناپل است . کوه آتشفشانی وزوو اگرچه طی دو هزار سال گذشته آرام بوده است اما نام آن را کوه اخطار گذارده اند. چنین نامی به دلیل فجایع و حوادثی بوده است که در تاریخ از این کوه به ثبت رسیده است. فاجعه ای که برای «سدوم و عمورا» روی داد شباهت زیادی به حوادث تخریب گر شهر پمپی داشته است. در سمت راست وزوو شهر ناپل و سمت شرق آن شهر پمپی قرار دارد. مذاب وخاکستر ناشی از فوران آتشفشانی که دو هزار سال پیش روی داد حیات را از این شهر برچید. حادثه آنقدر ناگهانی روی داد که همه چیز در شهر به همان حالت که در اثنای زندگی روزمره بود دست نخورده ماند و امروز دقیقا به همان گونه که دو هزار سال پیش بودند باقی است. گویی زمان منجمد شده است.

شهر پمپی در روز ۱۹ اوت سال ۷۹ میلادی در پی فعالیت آتشفشانی کوه وزوو که ۲۸ ساعت ادامه داشت به زیر ۶ متر کوهی از مواد مذاب و خاکستر آتشفشانی رفت. از ۲۰هزار نفر جمعیت پمپی دو هزار نفر ناپدید شدند و مابقی آرام آرام مذاب و به تلی از مجسمه های سنگی تبدیل شدند.

مذاب کوه وزوو به آنی تمامی شهر را از نقشه منطقه جاروب کرد. جالب ترین جنبه این حادثه آن است که هیچ کس نتوانسته است در مقابل فوران آتشفشان وحشتناک وزوو بگریزد. یک خانواده در حال صرف غذا در یک لحظه تبدیل به سنگ شده اند. زوجهای بسیاری پیدا شدند که در حین انجام عمل مقاربت تبدیل به سنگ شده بودند. از همه جالبتر آن است که این زوجها هر دو از یک جنس و یا زوجهایی از دختران و پسران کم سن وسال بوده اند. صورت برخی از اجساد انسانهای سنگ شده که از داخل زمین کشف شده اند همچنان سالم و صحیح باقی مانده است صورت آنها حالت گیج و منگ دارد.

 

یک ترانه یک خاطره - کودکانه با صدای فرهاد

بوی عیدی ،بوی توپ ،بوی کاغذ رنگی
بوی تند ماهی دودی وسط سفره نو
بوی یاس جا نماز ترمه ی مادر بزرگ
با اینا زمستونو سر می کنم
با اینا خستگیمو در می کنم
شادی شکستن قلک پول
وحشت کم شدن سکه ی عیدی از شمردن زیاد
بوی اسکناس تا نخورده ی لای کتاب
با اینا زمستونو سر می کنم
بااینا خستگیمو در می کنم

 
فکر قاشق زدن یه دختر چادر سیاه
شوق یک میز بلند از روی بته های نور
برق کفش جفت شده تو گنجه ها
با اینا زمستونو سر می کنم
با اینا خستگیمو در می کنم
عشق یک ستاره ساختن با دولک
ترس نا تموم گذاشتن
جریمه های عید مدرسه
بوی گل محمدی که خشک شده لای کتاب
با اینا زمستونو سر می کنم
با اینا خستگیمو در می کنم
بوی باغچه بوی حوض
عطر خوب نذری
شب جمعه پی فانوس
توی کوچه گم شدن
توی جوی لا جوردی هوس
یه آبتنی
با اینا زمستونو سر می کنم
با اینا خستگیمو در می کنم