یک ترانه ، يك خاطره - پسرم

خونه خالی خونه سرده خونه سرد و سوت و کوره
با امیدت آینه دق واسه من سنگ صبوره

پسرم وقتی که تو دنیا بیای
چراغ خونه‌ام رو روشن می‌کنی
پسرم وقتی بیای با خنده‌هات
به دلم رنگ جوونی می‌زنی
پسر، پسر زندگیم رو پُر می‌کنه
پسر، پسر قند عسل می‌شی برام
عصای دستم می‌شی تا بزرگ شدی
من از خدا غیر تو چیزی نمی‌خوام

دیدنی های ایران - باغ جهان نما شیراز

باغ جهان‌نما یكی از كهن‌ترین باغهای شیراز است و در نزدیكی آرامگاه حافظ كه در دوران گذشته جزء صحرای جعفرآباد و مصلی بوده واقع شده است. در دوره سلسله آل مظفر و آل اینجو این باغ و دشت زیردست حوالی آن سرسبز و بسیار آباد بوده است. به دو دشت جعفرآباد و مصلی كه همواره پوشیده از باغهای جان‌ نواز و روح‌افزا بوده در اشعار حافظ شیرازی اشاره شده است و از صفا و سرسبزی آن سخن به میان آمده است.

گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.net

شعر امروز - باز باران با ترانه

باز باران

 با ترانه

با گوهر های فراوان

می خورد بر بام خانه

 

من به پشت شيشه تنها

ايستاده :

در گذرها

رودها راه اوفتاده.

 

شاد و خرم

يک دوسه گنجشک پرگو

باز هر دم

می پرند اين سو و آن سو

 

می خورد بر شيشه و در

مشت و سيلی

آسمان امروز ديگر

نيست نيلی

 

يادم آرد روز باران

 گردش يک روز ديرين

خوب و شيرين

توی جنگل های گيلان:

 

کودکی دهساله بودم

شاد و خرم

نرم و نازک

چست و چابک

 

از پرنده

از چرنده

از خزنده

بود جنگل گرم و زنده

 

آسمان آبی چو دريا

يک دو ابر اينجا و آنجا

چون دل من

روز روشن

 

بوی جنگل تازه و تر

همچو می مستی دهنده

بر درختان می زدی پر

هر کجا زيبا پرنده

 

برکه ها آرام و آبی

برگ و گل هر جا نمايان

چتر نيلوفر درخشان

آفتابی

 

سنگ ها از آب جسته

از خزه پوشيده تن را

بس وزغ آنجا نشسته

دمبدم در شور و غوغا

 

رودخانه

با دوصد زيبا ترانه

زير پاهای درختان

چرخ می زد ... چرخ می زد همچو مستان

 

چشمه ها چون شيشه های آفتابی

نرم و خوش در جوش و لرزه

توی آنها سنگ ريزه

سرخ و سبز و زرد و آبی

 

با دوپای کودکانه

می پريدم همچو آهو

می دويدم از سر جو

دور می گشتم زخانه

 

می پراندم سنگ ريزه

تا دهد بر آب لرزه

بهر چاه و بهر چاله

می شکستم کرده خاله

 

می کشانيدم به پايين

شاخه های بيدمشکی

دست من می گشت رنگين

از تمشک سرخ و وحشی

 

می شنيدم از پرنده

داستانهای نهانی

از لب باد وزنده

راز های زندگانی

 

هرچه می ديدم در آنجا

بود دلکش ، بود زيبا

شاد بودم

می سرودم :

 

" روز ! ای روز دلارا !

داده ات خورشيد رخشان

اين چنين رخسار زيبا

ورنه بودی زشت و بی جان !

 

" اين درختان

با همه سبزی و خوبی

گو چه می بودند جز پاهای چوبی

گر نبودی مهر رخشان !

 

" روز ! ای روز دلارا !

گر دلارايی ست ، از خورشيد باشد

ای درخت سبز و زيبا

هرچه زيبايی ست از خورشيد باشد ... "

 

اندک اندک ، رفته رفته ، ابرها گشتند چيره

آسمان گرديده تيره

بسته شد رخساره خورشيد رخشان

ريخت باران ، ريخت باران

 

جنگل از باد گريزان

چرخ ها می زد چو دريا

دانه های گرد باران

پهن می گشتند هر جا

 

برق چون شمشير بران

پاره می کرد ابرها را

تندر ديوانه غران

مشت می زد ابرها را

 

 روی برکه مرغ آبی

از ميانه ، از کناره

با شتابی

چرخ می زد بی شماره

 

گيسوی سيمين مه را

شانه می زد دست باران

باد ها با فوت خوانا

می نمودندش پريشان

 

سبزه در زير درختان

رفته رفته گشت دريا

توی اين دريای جوشان

جنگل وارونه پيدا 

 

بس دلارا بود جنگل

به ! چه زيبا بود جنگل

بس ترانه ، بس فسانه

بس فسانه ، بس ترانه

 

بس گوارا بود باران

وه! چه زيبا بود باران 

می شنيدم اندر اين گوهرفشانی

رازهای جاودانی ،پند های آسمانی

 

" بشنو از من کودک من

پيش چشم مرد فردا

زندگانی - خواه تيره ، خواه روشن -

هست زيبا ، هست زيبا ، هست زيبا ! "

آفرين به بهداد سليمي

شعر امروز - تقسير حديث غدير در بيان مولوي

زین سبــب پیغـمبر بـا اجتهاد

نام خود وآن علی (ع) مولا نهاد

گفت هرکس را منم مولاو دوست

ابن عم من علی (ع) مولای اوست

کیست مولا آن که آزادت کند

بــــــــند رقــیت زپـایـت بـرکـــند

چون به آزادی نبوت هادی است

مومنان را زانبیا آزادی است

ای گروه مومنان شادی کنید

همچو سرو  وسوسن آزادی کنید

لیک میگویید هر دم شکر آب

بی زبان چون گلستان خوش خضاب

بی زبان گویند سر و سبزه زار

شکر آب وشکر عدل نو بهار

حله ها پوشیده و دامن کشان

 مست و رقاص و خوش و عنبر فشان

جزو جزو آبستن از شاه بهار

جسمشان  چون درج پر در ثمار

مریمان بی شوی آب است از مسیح

خامشان  بی لاف و گفتاری فصیح

دیدنی های جهان - مدینه

کوه احد

مسجد قبا

مسجد ذوقبلتین

مسجد النبی(ص) - گنبد سبز

شعر امروز - شعری از مولوی به مناسبت پایان حج

ای قوم به حج رفته کجایید کجاییدمعشوق تو همسایه و دیوار به دیوارگر صورت بی​صورت معشوق ببینیدده بار از آن راه بدان خانه برفتیدآن خانه لطیفست نشان​هاش بگفتیدیک دسته گل کو اگر آن باغ بدیدیتبا این همه آن رنج شما گنج شما باد معشوق همین جاست بیایید بیاییددر بادیه سرگشته شما در چه هواییدهم خواجه و هم خانه و هم کعبه شماییدیک بار از این خانه بر این بام برآییداز خواجه آن خانه نشانی بنماییدیک گوهر جان کو اگر از بحر خداییدافسوس که بر گنج شما پرده شمایید

 

دیدنی های جهان - منا،عرفات و مشعر

 

داستان هفته - سرمای یک روز پاییزی - نوشته ی وحید محبی

آنچنان هم سرد نبود اما نه، سرد بود! باد هم می‌آمد! سرما برای حمید آزار دهنده بود، سخت‌تر از آن، سیلی بی‌رحم باد سرد پائیزی بود، نه! زمستانی! اواخر پائیز بود یا اوایل زمستان. از آنروزهائی بود که هم پائیز بود و هم زمستان. اما سرد بود..


همسر حامله‌اش از او لبو خواسته بود! باید پیدا می‌کرد! مگر نه او چه مردی بود؟! چه مردی!؟ تمام شهر را گشت اما آنجا ئی‌ها لبو نمی‌خوردند! پیدا نکرد! نومید شده بود از بس که می‌خواست گریه کند! «بی‌کارۀ بی‌عرضه! تو که کار نداری! تو که پول نداری! دلت خوشه درس خوندی! تو حتی نمی‌دونی کجا لبو می‌فروشن!؟». به خودش فحش می‌داد! ایستاد تا رخوت پا‌هایش برطرف شود! تازگی‌ها این هم شده بود، عذاب! «نمی‌دونم این دیگه از کجا پیداش شد!» کاش! درد بود! بی‌حسی از درد، بد‌تر بود. مخصوصا برای پا‌ها! درد را می‌شود تحمل کرد اما بی‌دردی، آنهم زمانی که او را می‌بینی، سخت است. مانند قلب مغمومی است که گریه کردن نمی‌داند! گوشۀ بازار پدرش را دید، خوشحال شد، با خودش فکر می‌کرد، حتما خدا او را رسانده، حتما کمکش می‌کرد! «سلام بابا!»


 «سلام حمید! چطوری!؟»


 «خوبم! ممنون!»


 «کار پیدا کردی!؟»


 «نه! نشد! فکر می‌کردم اگه سربازیم تموم بشه، خیلی راحت کار پیدا می‌کنم! تقصیر عمو بود، اون پشتمو خالی کرد!»


 «!» بی‌خودی رو حرف اون حساب کردی! تو مردی


 «آخه اون مجبور نبود بگه کمکت می‌کنم! من حتی از اونم نخواسته بودم! خودش گفت! منم گفتم حتما راست می‌گه! دو سه فرصت رو اصلا دنبال نکردم! نمی‌گم حتما اونا رو قبول می‌شدم ولی حتی شانسمو امتحان نکردم»!


 «سردته حمید!؟ اینجا چیکار می‌کنی!؟»


 «! لیلا لبو می‌خواد! اومدم واسش پیدا کنم ولی نیست»


 «لبو؟! ویارش لبوه!؟... من پنجاه ساله توی این شهرم، اینجا مردم لبو نمی‌خورن! دست کی دیده!؟... آهان! حتما شیرینی می‌خواد!»


 «راست می‌گی بابا!؟»


 «آره! حتما بچش پسره! مادرت ویارش شیرینی بود هر سه تا بچش پسر شدن.»


 «ولی من دختر دوست دارم! کاش خدا بهم دختر بده، هنوز دو سه هفته مونده تا بگن چیه!... بابا اومدی چی بخری؟»


 «اومدم ببینم یه کاپشن خوب پیدا می‌کنم، دیگه پیر شدم، بابا! زود می‌چام!»

 


باز هم باد می‌آمد حتی شدید‌تر از قبل، سرما هم گزنده‌تر شده بود. حمید ایستاد و یقۀ پیراهنش را بالا کشید تا شکنجۀ سرما را تحمل کند. کاش پدرش پالتو کهنه‌اش را به او می‌داد. کاش اینبار، مهربان بود! عیبی نداشت! اینهم می‌گذشت! اینهم بالای همه! سرما را هم می‌شود تحمل کرد. اوبا این شمایل، در این فصل سرد، یک نقاشی بی‌بدیل بود. رهگذران به او خیره شده بودند! معلوم نبود، چه فکر می‌کنند! شاید دیوانه‌اش می‌دیدند! شاید احمق! و شاید یک عوضی! تمام پولش را خرج کرده بود تا آنچه را که گمان می‌کرد، لیلا می‌خواهد، بخرد. حتی دیگر نمی‌توانست تاکسی بگیرد! او فهمیده بود، لیلایش نجیب‌تر از آن بود که بگوید، چه می‌خواهد! حمید باید حدس می‌زد!؟ لنگ لنگان راه می‌رفت! دیگر نه به سرما فکر می‌کرد و نه به کرختی پایش و نه به فردا ئی که باید به جست‌و‌جوی کار می‌رفت. کاش فردا باران نبارد! کاش آفتاب باشد! لااقل کاش باد نیاید!

* * *

بر گرفته از سایت دیباچه

سخن روز - واي از اين فوتبال

  1. سال ۱۹۸۶، کمتر از یک ماه به جام جهانی مکزیک مانده است.تیم ملی برزیل در وضعیت خوبی قرارندارد.در بازی های دوستانه از تیم های بزرگ و متوسط شکست می خورد.به این تیم ببر کاغذی می گویند که نشانی از برزیل همیشه مقتدر ندارد.تیم خیلی به بازیکنانش نیاز دارد و لی مربی این تیم بازیکن بزرگی مثل ادر را ، كه استاد مسلم ضربه هاي كاشته است ، به دليل مشكل اخلاقي كنار مي گذارد.كسي هم به تله سانتانا مربي بزرگ برزيل ايراد نمي گيرد.چون اخلاق براي فوتبال دوستان از همه چيز مهم تر است.حتي از قهرماني به هر قيمتي.
  2. سال ۱۹۹۸،مربي تيم ملي انگليس چند روز قبل از جام جهاني فرانسه فوق ستاره اي به اسم پل گاسكويين را به دليل مصرف الكل از تيم اخراج مي كند.انگليس در آن مسابقات در مرحله يك هشتم نهايي در ضربه هاي پنالتي از آرژانتين شكست مي خورد و حذف مي شود.ولي تا كنون در جايي نشنيده و نخوانده ام كه از گلن هادل - مربي وقت تيم ملي انگليس - به دليل اخراج پل گاسكويين انتقاد گردد.
  3. سال ۱۹۸۶، پس از بازي هاي آسيايي سئول، ۱۴ ستاره تيم ملي فوتبال به دليل اختلاف با شادروان پرويز دهداري ، سرمربي وقت، از تيم ملي استعفا مي دهند.بازي كنان بزرگي مانند محمد پنجعلي ، ناصر محمدخاني ، عبدالعلي چنگيز و . . . مرحوم دهداري بازيكنان جديدي را به تيم ملي دعوت مي كند.همين بازي كنان بي ادعا ۲ ماه بعد تيم ملي كويت را در مقدماتي المپيك بعد از ۷ سال شكست مي دهند.و ۲ سال بعد با كم ترين امكانات و تدارك در جام ملت هاي آسيا در عين شايستگي سوم مي شوند.مي گويم در عين شايستگي چون در نيمه نهايي ۲ گل صحيح ايران به عربستان را داور مسابقه مردود اعلام كرد.در بازي هاي آسيايي ۱۹۹۰ پكن اين بازي كنان كه ديگر ستاره شده اند با اقتدار قهرمان مي شوند.
  4. به زمان حال مي آييم.چند سالي است تعداي از بازيكنان محترم هر غلطي كه دشان مي خواهد مي كنند.يا تنبيه نمي شوند يا اول تنبيه و بعد بخشيده مي شوند.بازيكنان حتي مي توانند با حمايت مسؤولان تيم ، مربي را عوض كنند.نهايتاً منجر به مسائل بازي پرسپوليس و داماش مي شود.
  5. اين مقايسه اي است بين ما و كشورهايي كه يك درصد ما دم از اخلاق نمي زنند.نه منشور اخلاقي دارند نه ادعاي مسلماني و دين مداري دارند.ما ره به كجا مي بريم؟

کاریکاتور:شادی فوتبالیست‌ها بعد از گل!



منبع: روزنامه اعتماد

دیدنی های جهان - عکس هایی از مکه

داستان هفته - با هم - نوشته ی احمد محمود


از دکه می‌فروشی که زدم بیرون، به نیمه شب چیزی نمانده بود. کتم را انداختم رو دستم، کراواتم را گذاشتم تو جیبم و دکمه‌های پیراهنم را گشودم.

گرمی میخانه از تنم بیرون زد و عرق رو پیشانیم خشکید. سرتاسر خیابان را نگاه کردم، پرنده پر نمی‌زد. چراغ‌ها، لابه‌لای شاخه­ های درختان نشسته بود.

هوا خوش بود و زمزمه آب جوی حاشیه خیابان خوش بود. هوس کردم سیگاری بگیرانم. جیب‌هایم را گشتم، کبریت نبود. سیگار را گذاشتم لای لب‌هایم و راه افتادم. از دور مردی می آمد. اول صدای پایش را شنیدم. بعد خودش را دیدم که سنگین می آمد. ایستادم و تکیه دادم به تنه درخت. مرد زمزمه می‌کرد. برای خودش، برای دل خودش «غمت در نهانخانه دل نشیند- به نازی که لیلی به محمل نشیند» صداش کردم: آقا!

ایستاد. زمزمه اش برید و صدای سنگین قدم‌هاش برید.

هوم... با منی؟

انگار مست بود.

کبریت دارین؟

نگاهم کرد... بعد، جیب‌هایش را گشت و گفت:هوم... دارم...و آمد به طرفم...

به منم یه سیگار بده.

که دادم. دو پک زد ، پا به پا شد، باز نگاهم کرد و راه افتاد. زمزمه اش را شنیدم «مرنجان دلم را...» که باز قطع شد و صدای پاش قطع شد.

کبریت منو ندادی مرد

راه افتادم به طرفش

می‌بخشید... یادم رفت...

گفت:

عیبی نداره... نه که آخر شبه، کبریت قیمت داره

با هم راه افتادیم.

پرسیدم:

گفتی قیمت داره؟

ایستاد. دستش را گذاشت روی شانه ام و توچشم‌هام نگاه کرد.

اینو من، خوب می‌دونم...

و به سیگار پک زد و باز گفت:

... اگه تو هم مثه من بودی می‌دونسی که گاهی آخر شب، یه نخ سیگار یا یه نخ کبریت چه ارزشی داره.

و راه افتادیم

مگه هر شب، شبگردی می‌کنی؟

حرف نزد. زمزمه کرد «خلد گر به پا خاری آسان درآید- چه سازم به خاری که بر دل نشیند» صداش به دل می‌نشست. در زمزمه اش غم بود. غمی که اخت شده بود، که آشنا شده بود.

حالا، تو خیابان که دراز بود و از کمر خم بود و انتهایش به تاریکی نشسته بود، تنها صدای پای ما بود که سنگین بود و بی نظم بود.

نیمتنه ام رو دستم بود. پا به پایش می رفتم. گاه کمی جلوتر و گاه پشت سرش. قامتی میانه داشت و گونه‌هایی برجسته و نگاه تیز و گیرا که حالا خسته می نمود. حرف که می زد، صداش خش دار بود.

پرسید:چرا ساکتی؟

گفتم: به زمزمه ات گوش میدم

بعد گفتم:

خوش به دل می‌شینه

لبخند زد و گفت:

آدما چه زود با هم دوست می‌شن

و تا جوابی بدهم باز گفت:

اما... چه مشکل جدا می‌شن

در صدایش چیزی بود که جذب می کرد. چیزی که نمی‌شناختمش، که حسش می‌کردم. نمی‌دانم، انگار رگه‌هایی که از دل جدا شود و با حرف قاطی شود و گرمی دل را و خون دل را بر دل نشاند.

باز زمزمه‌اش بود «مرنجان دلم را که این مرغ وحشی...»

برگ ریزان بود و باد نبود و آسمان که بغ کرده بود و به غم نشسته بود و حالا، ردیف چراغ‌ها تمام شده بود و تاریکی بود و زمزمه آب بود.

عصر که از خانه می زدم بیرون، صدای زنم از تو ایوان بلند شده بود که:

خیال می‌کنی این مستی‌ها و این شبگردی‌ها راه علاجه؟

و من رو عتابه در اتاق ایستاده بودم و گفته بود:

نه زن... می‌دونم که راه علاج نیس... اینو می‌دونم، اما دست کم راه فراره.

و بعد، انگار که با خودش حرف بزند گفته بود:

پس من چی؟ ...من! منکه مادرم!

به مرد گفتم:

با یه پیاله عرق چطوری؟

گفت:

قرص قرص


و دکه می فروش دور نبود و باز زمزمه مرد بود «... ز بامی که برخاست مشکل نشیند...»

لیوان را نصفه کردم و لیوان را نصفه کرد و سر کشیدیم. لاجرعه سرکشیدیم و به سلامتی هم‌دیگر. با پشت دست، لب‌ها را پاک کرد و نگاهم کرد. تو سفیدی چشمهاش رگ قرمز دویده بود و مژه­اش سنگین بود.

زیر گونه‌هاش چین افتاد و خنده لب‌هاش را کشید

بازم می‌خوری؟

گفتم:


شب درازه


گفت:و لابد قلندرم بیکار

بلند شدیم. از دکه بیرون زدیم. حالا بازوهامان تو هم بود و به همدیگر تکیه داده بودیم و در حاشیه خیابان می‌رفتیم.

زنم گفته بود:من که مادرم! ... و تنهای تنها و هزاران فکر و خیال

مرد گفت:

حواست به حرفای من هست؟

گفتم:هست

گفت:تو از زن‌ها چی می‌دونی؟

وقتی که زنم گوشی تلفن را برداشته بود و یک‌هو وا رفته بود و من دستگیرم شده بود که چه به روزمان آمده است، صندلی را پیش کشیده بودم و ...

مرد گفت:نگفتی

بی آنکه لام تا کام بگویم، رو صندلی نشسته بودم و سیگاری گیرانده بودم و به زنم نگاه کرده بودم که گریه تو گلویش شکسته بود و به هق هق اقتاده بود و ... انگار مدت‌ها بود که انتظار چنین روزی را می‌کشیدم.

مرد گفت:خب... تو نگو...

گفتم:چی نگم؟

گفت:من از زن‌ها خیلی چیزا می‌دونم

و سیگار تعارفم کرد که گرفتم.

خیابان دراز بود. از کمر خم بود و نرمه بادی که وزیدن آغاز کرده بود با سرشاخه‌های بلند و نازک درختان بازی می‌کرد و حالا، خش­خش برگ‌های زرد بود و صدای آب بود که تو جوی کنار خیابان سیلابی می‌رفت.

مرد ایستاد. دست‌هایش را گذاشت رو شانه‌هایم و خیره شد به چشمانم.

تو چطور؟... زن رو میگم... چیزی دستگیرت شده؟

و روز بعد که زنم چادر به سر کرده بود . قرآن را زده بود زیر بالش و رفته بود که به جای دخترش قسم بخورد که تمام فکر و ذکرش درس خواندن بوده است و کتاب خواندنش و...

مرد گفت:کجایی؟

گفتم: با تو هستم.

گفت: یه روز دوستت دارن. برات اشک میریزن، عین تمساح... دستت رو میبوسن، آسمون رو به زمین میارن که باورت بشه همیشه به تو وفادارن. اما یه روز دیگه...

دستم را گرفت. راه افتادیم. صدای سنگین قدم‌هامان سکوت شب را لرزاند. شب از نیمه گذشته بود. مرد دستم را رها کرد و با خودش حرف زد:

اما، یه روز دیگه... آخ...

و راهش که نداده بودند و عجز و لابه که کرده بود و هلش که داده بودند و رو زمین که غلتیده بود و نفرین و ناله که سر داده بود و بعد... که آمده بود و ختم گرفته بود و نذر و نیاز کرده بود و مشکل­گشا داده بود و... که این‌همه افاقه­‌ای نکرده بود و...چراغ‌های رنگین سر در میخانه‌ای روبرومان بود.

مرد گفت:آره مرد!... دستت میندازن، با تو قول و قرار می‌ذارن، می‌گن و می‌خندن و بعد، اون وسطا یهو کسی دیگه پیدا می‌شه و تو رو مثه سنگ رو یخ و یا مثه برج زهرمار رها می کنن و دست همدیگرو میگیرن و با هم راه میفتن و میرن تازه تو میفهمی که چه به روزت اومده... تازه تو میفهمی که همه دروغ بوده، می فهمی که با همه صداقتت گول خوردی.. گول ... می‌فهمی چی میگم مرد؟... تو از زنها چی می‌دونی؟ تو اصلن چی می‌دونی مرد؟

انگار که خستگی، غم و یا دلزدگی، راه بر گلویش می بست.

من خیلی چیزا می دونم... خیلی چیزا

«نه... هیچکس هیچ چیز نمی‌دونه» این را به زنم گفته بودند و گفته بودند هیچ کس هیچ خبری نداره و غروب که شده بود و صدای آشنای زنگ در خانه را نشنیده بودیم و صدای سرزنده دخترمان را نشنیده بودیم و بعد، وقتی که دیده بودیم گل‌های باغچه را و گلدانها را کسی آب نداد و آب پاش سبزرنگ، از رو لبه سیمانی باغچه جم نخورده، من به عرق پناه برده بودم و زنم به صندوق‌خانه رفته بود و مانتو آبی رنگ دخترمان را آورده بود و انگار که با خودش و برای دل خودش حرف بزند گفته بود پاییز داره سر می رسه باید لباس پاییزه شو بدم بشورن و اطو کنن که دخترکم ... دخترک نازنینک سرما نخوره... و بعد نگاهش را به نگاهم دوخته بود و مانتو را به گونه‌اش چسبانده بود و بو کرده بود و اشک تو چشمانش که خسته می نمود حلقه زده بود و ...

مرد گفت:بریم مرد! ... بریم یه پیاله دیگر بزنیم تا برات بگم که چی کشیدم ... تا برات بگم از زنها چی می‌دونم.

تو میخانه خلوت بود. دو مرد کنار هم رو دو چارپایه بلند نشسته بودند و تنه­هاشان را رها کرده بودند رو پیشخوان.

تا چارپایه ها را جلو بکشیم و بنشینیم، شنیدم:

آره برادر... از کار و نون، چیزای مهمتری هم هس.

مردی که می‌گفت، طاس بود و کوتاه بود و تپق می زد. زبانش سنگین شده بود.

آره عزیزم .... مهمتر ... خیلی مهمتر...

و دخترم گفته بود «اگه من نتونم حرف بزنم، نون چه به دردم می‌خوره... کار چه به دردم م‌خورده ...» و عصر، تا از خانه بزنم بیرون، زنم ملافه‌های تختخواب دخترم را عوض کرده بود و از پنجره به ابرهای بره بره آسمان نگاه کرده بود و بعد، رفته بود صندوق‌خانه و خوشرنگ‌ترین پتو را که به فیروزه شفاف می‌ماند آورده بود و رو تخت‌خواب دخترمان انداخته بود و جلو تخت زانو زده بود و زمزمه کرده بود «شاید نصف شب سرد شد... شاید دخترک نازنیننم سردش شد....» و بعد، وفتی که آمده بود تو ایوان و دیده بود که لباس پوشیده‌ام، صداش درآمده بود«... پس من چی؟ من که مادرم!....» و حالا، مرد کوتاه قد بود که انگار خشمش را فرو خورده بود و از بیخ گلو می‌غرید:

شکم رو با هر کثافتی میشه پر کرد.... ولی ....

که قهقهه مرد دیگر، که کنارش نشسته بود، حرف را تو گلویش کشت:یه پنج سیری بسه؟

گفتم:بسه

که لاجرعه سر کشیدیم.

از زن می‌گفتم.


گفتم:

آره از زن می‌گفتی.

به سکسکه افتاد.

با تو ... میاد بیرون.... دست تو رو می‌گیره. از نوازشش لذت می‌بری. از محبت پر میشی. دلت می لرزه.... دلت می‌خواد که همه خوبی‌ها رو نثارش کنی.... احساس می‌کنی که همه شادی‌های دنیا رو داری... دنیا قشنگه. به قشنگی رنگ‌های رنگین‌کمان.... تو خوشبختی... تو بزرگی.... گونه‌هاش رو بو می کنی.... از زندگی پر میشی و فکر می‌کنی.... به محبت فکر می‌کنی. به شکوه محبت که چطور از یه آدم یه نیمه خدا می‌سازه ....می‌فهمی مرد!.... تو مست نگاهش هستی، مست مست که یهو می‌بینی شاد و پرخنده و سبک بال تو بغل کسی دیگه می‌رقصه. می‌بینی که تو رو رها کرده. مثه یک لنگه کفش کهنه، مثه یک جوراب کهنه. تمام شب با کسی دیگه گفته و خندیده...

پر صدا نفس کشید، نگاه تیز و هشیارش را که حالا خسته و گول خورده می‌نمود، به چشمانم ریخت. نگاهم را دزدیدم.

گفت:

پاشو مرد!... پاشو بریم بیرون!

و بیرون که زدیم و هوا را که بلعیدیم و سیگاری که گیراندیم، باز به حرف آمد. تو حرفش چیزی بود که آدم را می‌گرفت. انگار که صداقتی لبریز از گرمی خون.

تو نمی‌شناسی‌شون.... زن‌ها رو می‌گم.

بازویم را گرفت.

راه بیفت مرد!... راه بیفت تا برات بگم.

و زنم گفته بود«راه بیفت مرد!.. عرق خوردن که دردی رو درمون نمی‌کنه.... پاشو راه بیفت ببینم دست به دامن کی بشیم.... دخترکم... دخترک نازنینم....» که رفته بودیم و گفته بودیم و .....

مرد گفت:

برات که گفتم...

زنم گفته بود:

- برات که گفتم.... بخدا قسم که همیشه سرش تو درس و کتابش بود.


که انگار تو گوش‌ها سرب بود و انگار که لبها، همه از سرب بود و نشسته برهم و با چینتی از همدردی که یافتنش مشکل بود و باور رمیده چشم‌ها که هراسناک بود.

مرد طاس گفته بود:

مهمتر از کار و لازم تر از نون یه چیز دیگه س.

و مرد گفت:

آخ مرد!... زن، یه تکه ....

و زنم گفته بود:

دخترک نازنیننم یه تکه جواهره.

و مرد گفت:

حواست با منه؟

گفتم:

هست.

گفت:

وقتی ازش می‌پرسی که چطور دلش راضی شده تور و بذاره و با کسی دیگه برقصه، تو چشمات نگاه می‌کنه و خیلی راحت، عین آب خوردن، میگه که اصلن دنبال یه همچین موقعیتی می‌گشته تا به تو بفهمونه که دوستت نداره.

ابرهای تکه تکه رفته بود و آسمان سپیدی می زد و نرمه بادی که می وزید گونه های تب زده ام را خنک می‌کرد. در حاشیه جوی آب که صداش خوش بود تا انتهای خیابان رفتیم

مرد گفت:

شنیدی چی گفتم؟

شنیدم.

گفت:

یهو خراب میشی مثه یه ساختمون مثه یه عمارت که رو لجن بنا شده باشه. صدای خراب شدن خودتو می‌شنفی چطور بگم؟ می‌شنفی که یه چیزی تو دلت خراب شد. رو هم ریخت. رو هم!

مرد سنگین حرف می زد. بریده بریده حرف می زد. انگار که هق هق می کرد و زنم که سکسکه راه بر حرفش بسته بود و که میان گریه گفته بود «آدم از پا درمیاد. هیچکه نمی تونه حتی به حرفت گوش بده» و مرد طاس که گفته بود:

از نون لازم تره.

و دخترم که گفته بود:

شکمو باید به گلوله بست، اگه هدف تنها شکم باشه

و مرد ایستاد.

من خسته شدم.

گفتم:

بشینیم.

و نشستیم کنار جوی آب.

صدای مرد، آرام بود و خواب زده بود

... بعد، وقتی می‌خوای بدونی که چرا؟ ... باز، انگار که راحت الحلقوم بخوره، بهت میگ‌ه: از کجا می دونی شبای دیگه با کسای دیگه نبودم؟

کفش‌هاش را بیرون آورد و جورابهاش را و پاهاش را گذاشت تو جوی آب. سیگاری دیگر گیراند. با بی‌میلی پک زد. دودش را تو دهان گرداند و حرف زد.

... از خودت می پرسی که واقعا بوده؟... واقعا شب‌های دیگه با کسای دیگه بوده؟... پس اون چشاش که اونهمه دوسشون داشتی و اونهمه با ناز و نیاز و نوازش نگات می کرد؟ همه دروغ بود... همه؟...

مرد نفس کشید. پرصدا نفس کشید


آره مرد... تو زن‌ها رو نمی‌شناسی.... چشاتو واز میکنی و میبینی که همه دروغ بوده... همه!... انگار که خواب دیده باشی و چه وحشتناک؟ ...

و زنم که جیغ کشیده بود و که از خواب پریده بود و عینهو لندوک سرمازده لرزیده بود و دستهام را گرفته بود و اشک ریخته بود و سراسیمه حرف زده بود «دخترک نازنینم... دخترکم... یعنی میگی چه بلایی سرش اومده... آخ مرد!... چه خواب وحشتناکی!...» و بعد که سرش را رو سینه‌ام گذاشته بود «شب بود... ترس بود... همه جا یخ زده بود. دخترکم... انگار که ته چاه بود... پشت میله­ها بود... انگار که تو گرداب خون،خون سیاه... دخترکم... دخترک نازنینم...» که بغض گلویم را گرفته بود و عرق سرد رو پیشانیم نشسته بود و تیره پشتم یخ کرده بود و زنم را نوازش کرده بودم و آرامش کرده بودم.

مرد گفت:

اونوقت دیگه تو هیچی نداری... نه دستی که نوازشت کنه... نه اعتماد و نه... می‌دونی مرد... اونوقت از خودت بیشتر از هر کسی دیگه بدت میاد... دلت میخواد که دنیا رو سرت خراب بشه... تف!...

مرد سکوت کرد و جیبهایش را گشت. بعد، پاها را از آب بیرون آورد. بعد سرش را بالا گرفت و با نگاهی که گول خورده می‌نمود، نگاهم کرد و گفت:

تو سیگار نداری؟

که نداشتم.

گفت:

دیدی مرد! ... دیدی گفتم که آخر شب، آدم حاضره برا یه نخ سیگار همه چیزش رو بده؟

از کنارش بلند شدم. پرسید:

کجا؟

گفتم:

میرم سیگار بخرم.

به ساقه پیر درخت تکیه داد و چشمهاش رو هم رفت.

یه چرت میزنم تا بیای

که راه افتادم و از خم خیابان گذشتم و رفتم که سیگار بخرم. کامم تلخ بود. سرم منگ بود. گونه‌هام داغ بود.

ناگهان هوای شیری رنگ بامداد در خیابان جاری شد و طراوت سحرگاهی جاری شد و نفس صبح، تب گونه‌هایم را گرفت.

برگ‌های درختان، به رنگ زرد خاکی، به رنگ قهوه‌ای گداخته، به رنگ طلای کدر و به رنگ مس مات همراه با باد، کف خیابان کشیده می‌شد.

به چهارراه که رسیدم، اتومبیلی پیش پایم ترمز کرد.

آقا کجا تشریف میبرن؟

پرسیدم: سیگار داری؟

گفت: لابد از میخونه میای؟

در اتومبیل را باز کردم و سوار شدم.

میرم خونه... دست راست

و اتومبیل از جا کنده شد.

* * *

از کتاب «از مسافر تا تبخال» - نشر معین

شعر امروز - مثنوی مادر موسی از پروین اعتصامی

مادر موسی چو موسی را به نیل

در فکند از گفته رب جلیل

 

خود ز ساحل کرد با حسرت نگاه

گفت کای فرزند خرد بی گناه

001

گر فراموشت کند لطف خدای

چون رهی زین کشتی بی ناخدای

 

گر نیارد ایزد پاکت به یاد

آب، خاکت را دهد ناگه به باد

 

وحی امد کین چه فکر با طل است

رهرو ما اینک اندر منزل است

 

پرده شک را بر انداز از میان

تا ببینی سود کردی یا زیان

 

ما گرفتیم آنچه را انداختی

دست حق را دیدی و نشناختی؟

 

در تو تنها عشق و مهر مادریست

شیوه ما عدل و بنده پروریست

 

نیست بازی کار حق، خود را مباز

آنچه بردیم از تو باز آریم باز

 

سطح آب از گاهوارش خوشتر است

دایه اش سیلاب و موجش مادر است

 

رودها از خود نه طغیان می کنند

آنچه می گوییم ما، آن می کنند

 

ما، به دریا حکم طوفان می دهیم

ما به سیل و موج فرمان می دهیم

 

نسبت نسیان به ذات حق مده

بار کفر است این به دوش خود منه

 

به که بر گردی ، به ما بسپاریش

کی تو از ما دوست تر می داریش

 

نقش هستس نقشی از ایوان ماست

خاک و باد و آب سر گردان ماست

 

قطره ای کز جویباری می رود

از پی انجام کاری می رود

 

ما بسی گم گشته باز آورده ایم

ما بسی بی توشه را پرورده ایم

 

میهمان ماست هر کس بی نواست

آشنا با ماست چون بی آشناست

 

ما بخوانیم ار چه ما را رد کنند

عیب پوشیها کنیم ار بد کنند

سوزن ما دوخت هر جا هر چه دوخت

ز آتش ما سوخت هر شمعی که سوخت

 

کشتی ای ز آسیب موجی هو لناک

رفت وقتی سوی غرقاب هلاک

 

بندها را تار و پود از هم گسیخت

موج از هر جا که راهی یافت ریخت

 

هرچه بود از مال و مردم را ببرد

زان گروه رفته طفلی ماند خرد

 

طفل مسکین چون کبوتر پر گرفت

بحر را چون دامن مادر گرفت

 

موجش اول وهله چون  طومار کرد

تند باد، اندیشه پیکار کرد

 

بحر را گفتم دگر طوفان مکن

این بنای شوق را ویران مکن

 

در میان مستمندان فرق نیست

این غریق خرد بهر غرق نیست

 

صخره را گفتم مکن با او ستیز

قطره را گفتم ، بدان جانب مریز

 

امر دادم باد را ،کان شیر خوار

گیرد از دریا ، گذارد در کنار

 

سنگ را گفتم به زیرش نرم شو

برف را گفتم که آب گرم شو

 

صبح را گفتم به رویش خنده کن

نور را گفتم دلش را زنده کن

 

لاله را گفتم که نزدیکش به روی

ژاله را گفتم که رخسارش بشوی

 

خار را گفتم که خلخالش مکن

مار را گفتم که طفلک را مزن

 

رنج را گفتم که صبرش اندک است

اشک را گفتم مکاهش کودک است

 

گرگ را گفتم تن خردش مدر

دزد را گفتم گلوبندش مبر

 

بخت را گفتم جهان داریش ده

هوش را گفتم که هوشیاریش ده

 

تیرگیها را نمودم روشنی

ترس ها را جمله کردم ایمنی

 

ایمنی دیدند و نا ایمن شدند

دوستی کردم مرا دشمن شدند

 

کارها کردند اما پست و زشت

ساختند آیینه ها اما ز خشت

 

تا که خود بشناختند از راه، جاه

چاهها کندند مردم را به راه

 

روشنیها خواستند اما ز دود

قصر ها افراشتند اما به رود

 

قصه ها گفتند بی اصل و اساس

دزدها بگماشتند از بهر پاس

 

جامها لبریز کردند از فساد

رشته ها رشتند در دوک عناد

 

درس ها خواندند اما درس عار

اسبها راندند اما بی فسار

 

دیو ها کردند و دربان و وکیل

در چه محضر محضر حی جلیل

 

وا رهاندیم آ ن غریق بی نوا

تا رهید از مرگ شد صید هوا

 

آخر آن نور تجلی دود شد

آن یتیم بی گنه نمرود شد

 

رزمجویی کرد با چون من کسی

خواست یاری از عقاب و کرکسی

 

برق عجب، آتش یسی افروخته

وز شراری خانمانها سوخته

 

خواست تا لاف خداوندی زند

برج و باروی خدا را بشکند

 

رای بد زد گشت پست و تیره رای

سر کشی کرد و فکندیمش ز پای

 

ما که دشمن را چنین می پروریم

دوستان را از نظر چون می بریم

 

آنکه با نمرود این احسان کند

ظلم کی با موسی عمران کند

 

این سخن پروین نه از روی هواست

هر کجا نوریست ، ز انوار خداست

ديدني هاي جهان - تصويرهايي از تونس


یک ترانه یک خاطره - رسوای زمانه

شمع و پروانه منم مست ميخانه منم

رسواي زمانه منم ديوانه منم

رسواي زمانه منم ديوانه منم

يار پيمانه منم از خوب بيگانه منم

رسواي زمانه منم ديوانه منم

چون باد صبا در به درم

با عشق و جنون همسفرم

شمع شب بي سحرم

از خود نبود خبرم

رسواي زمانه منم ديوانه منم

تو اي خداي من شنو نواي من

زمين و آسمان تو ميلرزد به زير پاي من

مه و ستارگان تو ميسوزد ز ناله هاي من

رسواي زمانه منم ديوانه منم

رسواي زمانه منم ديوانه منم

وي از اين شيدا دل من

مست و بي و پروا دل من

مجنون هر صحرا دل من

رسوا دل من رسوا دل من

ناله ی تنها دل من داغ حسرت ها دل من

سرمايه ی سودا دل من

رسوا دل من

خاک سر پروانه منم خون دل پيمانه منم

چون شور ترانه تويي چون آه شبانه منم

رسواي زمانه منم ديوانه منم

رسواي زمانه منم ديوانه منم

دیدنی های ایران - آبشار مصنوعی اهواز

     آبشار مصنوعی اهواز(بهتر است بگوییم آب نما) در دو طرف پل هفتم اهواز ، كه به پل گفتگوي تمدن ها معروف شده است ، قراردارد.اين آبشار به طول ۲۵۰ متر است.پمپ هاي مكنده آب رودخانه را به لوله ي بالا كشيده و از سوراخ هايي كه در لوله قراردارند آب را به سمت پايين روانه مي كنند.در بالاي سوراخ ها چراغ هاي رنگي نصب شده كه جلوه ي بسيار زيبايي در شب به آبشار مي دهد.البته بايد گفت كه جريان آب يك هفته پس از گشايش آبشار قطع شد و ۲۰ روزي اين قطعي ادامه داشت!!!ولي هم اكنون دوباره آب به جريان افتاده است.اگر گذرتان به اهواز افتاد اين منظره را از دست ندهيد.